|
امروز پایم را از گل و لای این لجن زار بیرون می کشم
پروانه ای میان گلویم بال می زند... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 19:28 توسط میترا |
پشت پنجره ام را کوبید پرسیدم که هستی؟ گفت :یک پرنده ی آزاد با اشتیاق پنجره را باز کردم نور آبی دیوار ها را محو می کرد .غروب بود،زمستان هم بود اما ما به "شب"نمی رفتیم!برگهای تازه احساس بیرون می زدند.کهنگی ها زیر پایمان خش خش می کردند.و ما مثل تیله های کودکی به بازیشان گرفته بودیم!یادت هست؟؟هیچ قارقاری نمی توانست ما را به چهارمیخ سکوت بکشاند.همه ظهور کرده بودیم!زمان را می جویدیم و هضم می کردیم.زور می زدیم چیزی متولد شود،ورای دسترس "لاشخورها". یار دبستانی من...می دانم که بی قبیله زیستن حتمآ تجربه سختی باید باشد.اما باز می دانم که قبیله فرهیختگی،قبیله بی سامان کوچکی ست . و بالاخره آن روز تشییع جنازه انجام شد.و باز رسم دیرینه زنده کشی و مرده بازی! نمی دانم آن دیگری خنجر از کجا آورده بود!شاید از همانجایی که قفس می فروختند. اما چه کابوسی بود! این همه کلاغ پشت پنجره چه غلطی می کنند؟انگار به آفتاب نک می زنند و هوا آشفته می شود... یادم هست که آن روز اعتراف کردم که باور اطاعت مثل قبول تجاوز است! یادم هست که نوشتم:فرصت طلبان ساده ترین دشمنان هستند.... آنهایی که ماندند تا لحظه موعود، و به معجزه ای ساحرانه سرود"سرخ"را از لبهامان ربودند و انگار که ما نبودیم که جان در معرکه انداختیم.... همانها دشمن اند...وقتی حسود می شوند،انکار می کنند،وقتی موذی می شوند ، پرونده می سازند،وقتی منافعشان به خطر می افتد ، در میدان اعدام تو هم جشن می گیرند!مگر نکرده اند؟؟یادت نیست؟؟ اما من خوب به یاد دارم که وقتی محققی بیل بزند دردناک ترین نتیجه بروز می کند!یک تیغ است و شکم خودی ترین را می درد.... اما هنوز زنده ام...یاخته هایم زنده اند...نتوانستند زنده به گورم کنند!راست می گفت آن همیشه در یاد: بباید کوههای مانع از راه طلب کندن زمان را نیک سنجیدن زبان رنگ دانستن...به راز سنگ پی بردن...فروغ مهر پالودن هزاران قصه ی نادیده دیدن،سخت جان گشتن به سختی پا فشردن،اندک اندک پهلوان گشتن.... از روز نخستین تا آخرین... هر آنچه آموخته ام را فراموش نخواهم کرد...به خاطر هر آنچه به زیستن متعهد ام ساخته تا آخرین نفر...تا آخرین نفس ... به نام انسان...به نام آزادی پانوشت: بیست و دوم اسفند ماه مرا یاد گورستانی که آسمان از عدالت ساخته می اندازد!!و این صدا ، صدای همان پرنده ی آتشین پیشین است که از خود از روز نخست باورش داشته ام! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 19:24 توسط میترا
تا به حال این همه کلاغ ندیده بودم....شاید همه ی این شایعه ها برای این بود که مدتها خودم را توی خانه حبس کنم!مامان بترسد و مرا بترساند و همه مان تنها بمانیم!آن وقت درخت،سنگفرش خنک آجری و مهتاب و آن پنجره همگی تنها بمانند! همیشه مرگ بهانه خوبی برای گریه کردن ٍ زندگی ست!....موقع خاک کردن مرده از هیچ کس نمی پرسند چرا گریه می کند....! در باغچه خیالی ذهنم یک صنوبر داشتم!زور می زدم آن را هم مثل شمشاد هایم گسترش دهم ...اما باغچه پر از چهره های وحشی بود و من بودم و یک حجم کوچک! دیگر نیازی به حرف زدن ندارم!آن همه حرف برای تعریف رهایی و نیاز بود!...می بافتم...می بافتم و در این بافتن ها تنها کلاف های ذهنم کلفت می شدند!گم می شدم...کم می آوردم...... اگر خیلی می دانستم حتمآ دستگاهی می ساختم که به جای زبان ٍ دهان به زبان ذهنها حرف بزند!شاید این طوری کمتر زخمی شویم! کلاف روز دارد دستم می آید پشت پرده روشن است...دیگر دنبالت نمی گردم! برای همیشه خداحافظی کردی!....من در گیر و دار این خداحافظی ها پیر شده ام نیاز هایم بی در و پیکر شده اند!همیشه آنچه را که می خواهم را یا نمی یابم یا از دست می دهم! همه حرفهایمان تمام شد!فلسفه کم آمد...تاریخ ماسید...سیاست خالی شد...شعر حتی جا زد!! بقیه راه را تنها رفتم ...تو هم تنها رفتی...دو خط موازی که هیچ وقت به هم نرسیدند!اما از رویشان قطار زندگی گذشت! کاش گم نمی شدیم تا قصه شویم!برای من دیگر دیر شده..بگذار ستاره در سپهر طلوع کند!چیزی متولد شود که باور پذیر باشد!من تصمیم گرفتم صورتکم را بردارم تا پرنده ها در پرواز دانه بچینند..هر چه قدر هم که کلاغ ها قارقار کنند!و خطوط موازی وجود تو تا بی نهایت ها ادامه دهند! یادم هست که گفتی اگر دیکتاتور بودی همه شاعران دنیا را می کشتی!شاید برای این است که من مُردم! آن قدر هولناک است که نمی خواهم باورش کنم!کاش نمی دیدم و آن کلاف را نمی کشیدم تا این گلدوزی زشت را خلق کنم!کاش در غار تنهایی ام می ماندم و تو اسطوره خلق نمی کردی!کاش آسمان را به بر آمدن مهتاب خنده تو نمی دوختم! بی بی مثل کبوتر پر می زند و روی بام میترا می نشیند!چه چیز بی بی را دوست دارم؟؟ شاید تپشی که با همه مهربان می زند را...شاید موهای بافته سفیدش را...شاید دستان معصومش را... ناگهان هر دو ساکت شدیم...هر دو با سر خوردیم به دیوار بن بست...باید آن همه غم را قورت می دادیم تا اعصاب کشیده مان رها شود!و ما همچنان دوره کردیم...شب را و باز شب را!! + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 21:41 توسط میترا
می خواستم بگم من از این عقل کل یه ذره هم ندارم!نمی خوام هم داشته باشم!...به من گفتی که جدایشان می کنی! و من می دانم که همه جنگها برای همین جدا کردن بود!...و دیکتاتور هایی که از قضا همیشه به فکر اصلاحند!به فکر رفع مزاحمت....دل های مهربونی دارند!اصلاح نژاد...اصلاح...اصلاح! زمین را روی کولم می کشم...آنقدر گریخته و نفرت زده ام که هیچ چیز جز آبی که رونده باشد آرامم نمی کند!چرا همیشه برای همه ی چیز های ساده هم سر و کله باید بزنم؟چرا برای شعور من حد و مرز تعیین می شود؟...می خواستم بگویم نوشتن جرئت می خواهد و با عقل کل بودن جور در نمی آید . قاطعیت قد ذهن را قیچی می کند.اما باز هر کس بسوزد می نویسد حتی اگر شاهکار خلق نکند! به من گفت:همه جا آسمون یه رنگ نیست اما ما آسمون خودمون رو داریم و کشت و کار خودمونو!گفتم:برای همین سرتون رو توی کتابا دفن کردین؟؟سکوت کرد و از کنارم بلند شد اما آخرین جمله اش را مثل تیر در بدنم فرو کرد:گفت:"تا حالا بچه ای رو دیدی که بازی اش نمی دن؟؟حذف شدن هولناک ترین شکنجه س.ما سالهاست انگشتامونو بر پوست کشیده ی شب می کشیم!" سرم که ورم کرده...می ترسم دست و پایم هم در کله ام حل شوند!یک پارچه عذاب شده ام و عذاب هم یک جور دیوانگی ست.اما دیوانگی را می شود در حمام شست؟؟ از چهره ی ریاضی و فیلسوفانه متنفرم!دلم یک چهره ی مهربان آبی می خواهد..به من گفتی وقتی عاقل شوی دیگر عاشق نمی شوی.گفتم :از عقل عبور می کنم ، از نهایتش.گفتی:نهایت بلند است! و می خواهم بگویم :دیوانه یا دیوانگی هر چه هست من درونم را دوست دارم...او را هم دوست دارم...بی بی را بیشتر از همه دوست دارم با همان چهره ی آبی و مهربان و منطق خیسی که دارد! از آنجا شروع شد که آنقدر فلسفه بافتم که غریزه ی حیات گم شد ،می خواستم همه اش را ببینم!پرده ها را کنار زدم...اما همیشه حقایق آرمانی را دیدم نه آن همه واقعیتی که همیشه شیرین نبود! می خواستم بگم:نمی دانستی این همه آیه یأس ، مثل صدای گربه ی مردنی دل آدم را چنگ می زند ؟راحت شدی از کشتن همه یاخته های زنده و زنده به گور کردنم؟؟... پانوشت:1- از باغبانهایی که آب دادن برایشان تکلیف شده متنفرم 2- همه ذهنهای آسمانی ،کورتر پا بر زمین می گذارند! 3- معتاد شدم...معتاد خاطره و آب. 4- مدرسین اخلاق،شیطان خود را در جلد دیگران می چپانند. + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 21:40 توسط میترا
گفته بودی هر آدمی بخشی از گذشته خودش است! اما من نفهمیدم که این گذشته چه کوفتی بود که یک لحظه سفت زیر پای ما نماند....تو کدام را دوست داری؟میترای داشتن را یا میترای بودن را؟؟... از هذیانهایم متنفری...می دانم...اما من همه این هذیان ها را حس می کنم و هر چیزی که احساس می شود حتمآ وجود خارجی دارد.... دیروز ...همین دیروز بود...باز هم کلاغ ها آمدند ...به گلدانهایت نک زدند...دیگر از آنها نمی ترسم...هستند...می آیند...می روند...باید با آنها غروب را گذراند...شبها می روند لانه خودشان...شاید برای این است که سیاه هستند... من آدمهایی را دیده ام که مثل کلاغ آدم را نک می زنند... می خواستم بگویم :رفیق! چیز های خوب هم عوارضی دارند که می تواند بد باشد!..تو حوصله هیچ کس را نداری این روزها... گفته بودم که واکنش هر نیشگونی "فریاد " است...چون دردی تجربه شده است...و پشت هر فریادی کسی است که چیزی طلب می کند...گفته بودی : "ولی باید بدانی آن دست از کجا آمده و تو کجای نبایدی ایستاده ای..." گفته بودی اسارت را آنقدر باید کاویده باشی که سرت را حقیرانه زیر نیندازی و دوباره به قافله برگردی ..آخر تنها زنجیرت را کلفت می کنی...به چهار میخت می کشند تا روح از بدنت جدا کنند...و آن وقت چاره ای نداری جز آنکه به آسمان بروی و به طول عمر زمین با انگشت سبابه شاخ و شانه بکشی و تهدید کنی...گفته بودم:دروغ است... گفته بودم عصیان می کنم...گفته بودی آدمهای عصیان زده گول زنکند،چیزی جز باد دستگیرت نمی شود..گفته بودم:ایثار می کنم...خندیدی و گفتی لذت می بری،اما دنیای پیچیده مفاهیم،شهرهایمان را کهنه کرده! بد مصب بن بست ساز! ..آدم را خر کش تا ته می کشانی تا یک در را بزند...اما همیشه دری نبود....می دانی که نبود... پانوشت:1- دیشب اونقدر نخوابیدم که صبح شد...بعضی شبها اینجوری اند...اونقدر بیدار می مونی که شب از رو می ره و صبح می یاد...بعضی شبا هم یه جور دیگه ست...تو توی خوابی و سیاهی می ره...یه وقتایی خیلی طول می کشه تا صبح بیاد..اما بالاخره می یاد...من ایمان دارم! 2- من هنوز دنبال یه پنجره می گردم...پنجره از چهار دیوار خیلی بهتره...لااقل می شه ازش پرواز پرنده ها رو تماشا کرد....3-به سکوت سرد زمان...به خزان زرد زمان...نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان....بهار مردمی ها دی شد...زمان مهربانی طی شد..آه از این دم سردی ها خدایا... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 21:39 توسط میترا
زیبایی آسمان و دریا را می ربایم آرامش کوه را شبانه شکار می کنم تا تو را در کنج رویا پیدا کنم و همه چیز را به تو ببخشم تماشایت کنم و بعد بگذارم بروی! - به روز و شبمان جنازه آویزان شده!آدم اگر اینجوری بخواهد توی تاریخ برود باید سرش را به دیوار بکوبد . پا از پا نمی توانیم برداریم!بی بی اینجور موقع ها می رود سراغ هاون و زمزمه می کند!من هم باید یک هاون پیدا کنم که هر وقت زندگی لگدپرانی کرد با یک دسته بکویم توی ملاجش! همه جا آسمون یه رنگ نیست اما ما آسمون خودمون رو داریم و کشت و کار خودمونو! دیگر نمی خواهم دنبال کلمه ها راه بیفتم!می خوام دنبال حس هایم راه بیفتم تا آنها کلمه ها رو برام روشن کنن! و من ایمان دارم که همیشه بازاری هست و یک بده بستان طولانی که اختیار تو رو زیر پا له می کنه!کافیه بتونی روی خودت قیمت بذاری آنآ یه مشت دلال سر و کلشون پیدا می شه!و به چشم به هم زدنی بسته بندی می شی! کم کم دارم یاخته های زنده ام را در چاله های مرگهای مشکوک گم می کنم! می خواهم داروی فاصله تجویز کنم! دندان ندارم که زندگی را بجوم! ما مست نکرده بودیم و ریاضی زندگی نیز از دستمان در رفت! من استخوان عشق پوساندم و آن دیگری گدایی عشق کرد! خفه ام کردید! نمی گذارم دیوانه ام کنید! دیوانگی را مگر می شود در حمام شست!؟ تو یادت رفته که چیزهای خیلی خالص دیر ترکیب می شوند!! کلاغ ها به آفتاب نک می زنند! ما همیشه همه چیز و همه کس را گم و گور می کنیم! + نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 21:39 توسط میترا
بی بی از بس با خدا حرف زد خوابش برد..با اعتماد غریبی چراغ را روشن گذاشته است!منتظر ظهور است؟؟من هم این روزها از بس با تو حرف زدم چشمهایم سنگین شده!چه قدر تماشا کنم؟هذیان می بافم!می دانم... ریاضی می خوانم!اعداد خشک و نتیجه های قاطع خشک تر!...چه قدر بی بی "تر " است و منطق من چقدر "سیخکی"!کاش مثل بی بی دعا می دانستم!این "من ِ کوفتی" که دارم ، وامانده است!کاش کسی لالایی می گفت!کسی شعر می خواند! او دیگر تسکینم نمی دهد!آخر عشقش "تنگ" شده است!....تو در سرمای گورستان خوابیدی و من دارم از تب می سوزم! چه بارانی می بارد!گلدانهایمان از آب سیر شدند!کسی انگار پشت پنجره گریه می کند!صورت شیشه خیس ِخیس است!یاد آن روز افتادم...باران می آمد....یادت هست؟ پشت پنجره بوی گوشت گندیده می آید!هزار بار گفتم:توی خاک کرم زده گل نکارید!باغچه ممکن است زیبا باشد !اما سیبها کرمو از آب در می آیند! روز از راه می رسد!بی بی به خورشید حساس است!او دست از رفاقت اش با مهتاب و آفتاب بر نمی دارد!بی بی یک روح آبی ست!شب را سبک می کند و لعنت روز را پاک! روز به هر حال از راه می رسد.... + نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 21:37 توسط میترا
وقتی زندگی رو می بازی به "خاطره" پناه می بری...می خواهی بفهمی از کجا شروع شد!امان از وقتی که در این دور لایتناهی می افتی!....پیدا نمی کنی...پاره پاره اند...باید بدوزیشان...اندازه ذهنت کنی...می گردی و این گشتن تنها وقت تلف می کند!_ نوعی خودکشی در یک لحظه _ خر ِ این و آن را می گیری ، مثل یک کاشف می یابی و بعد مثل یک فیلسوف شک می کنی...دوباره می گردی...سر نخ را گم می کنی..هیچ وقت آرام و قرار نداری چون اساسآ جایی نمی یابی تا قرارت دهد..لت و پار با تکه های خورد شده....گرفتاری عجیبی ست اما چاره نداری...پس بیخ خر ِ چه کسی را باید بگیری؟آن گند را باید از کجا بیرون بکشی و آن دشنه را به چه فرو کنی؟بغض را چه کنی؟گاهی سوزن ذهنت روی یک حادثه گیر می کند... تکرار...تکرار ...خسته می شوی... مرغ عشق ها را آزاد کردم...آخر پرنده فروش می گفت:حواست باشه اینا همیشه جفتن!تنهایی روزگارشون سر نمی یاد...! بی بی از پشت عینکش نگاهم می کند...می خندد و می گوید:ما اینجا قانون نداریم اما الاماشاالله قاضی زیاد داریم!! من پشت سرم را نگاه می کنم...و می دانم که لحظه های شروع همیشه لحظه های ترسند... بی بی گل ها رو آب می ده ...بلند داد می زنه...خدا نیاره اون روزی رو که آدم رو فروش بیفته!...ادامه می ده...زندگی یه بازاره ...وقتی می خری سری!وقتی می فروشی خاک تو سری! من نگاهت می کنم...سرت را روی دستهایت گذاشتی تا نیفتد!ولی افتاد...قطره های اشکت چای را شور کردند...پشت پنجره کلاغ ها منتظر غروبند...کلاغها رفتن ِ آفتاب را هولناک می خوانند...تا گذار از روز به شب را تیره تر کنند... چه مرگشان است...؟پیشوازی شب؟....تو عصبانی هستی... من دیشب خواب یک ستاره دیدم که روی سرما لیز می خورد و دور می شد...اینجا پر از کلاغ است....! + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 21:34 توسط میترا
|