تبليغاتX
فردا

مبارز کوچک به این جا نقل مکان کرد...

http://nextdays.blogspot.com


مبارز کوچک کودکی بود که من به دنیای مجازی آوردمش...کودکی که به او آموختم باید دوست بدارد...زیرا که مر آن را آدمی دان کو به سوی آدمی شیداست...کودکم مثل خیلی از کودکان لجوج و ساده و بی پرواست...کودکم رنگ هیچ رنگی نیست...و محصور در هیچ چارچوبی!کودکم بر چسب هیچ کجا را یدک نمی کشد...کودکم سر به هوا و کنجکاو است....هر چیزی می تواند حواسش را پرت کند...کودکم از درد ِ همه ی آدمها درد می کشد. و می داند که بدبختی بزرگی ست ، تنهایی خوشبخت بودن.کودکم عاشق یادگرفتن است..گوشهایش خوبِ خوب می شنوند.سعی می کند متعصب نباشد اما پنجره هایی هستند که کودکم از آنها به دنیا نگاه می کند و آن پنجره ها را دوست می دارد. کودک ام از بحث کردن لذت می برد...از زل زدن به آسمان و دنبال کردن پروانه ها.کودک ام بهانه های ساده ی خوشبختی اش را دوست دارد و ناراحت نمی شود اگر گاهی آدمها به خاطر آن، دیوانه خطابش می کنند!
کودک ام از طرف هیچ کسی درک نمی شود ...آنها همه ، کودک خودشان را درون کودک من جستجو می کنند اما باز کودکم آموخته که با آنها مهربان باشد!کودک ام مثل بزرگتر ها نمی تواند دلایل منظقی را کنار هم بگذارد ! برای او همه چیز حتی مبارزه از اعماق قلبش شروع می شود! برای همین بسیاری به او می گویند که او دچار رمانیسم انقلابی ست! البته او سعی می کند که هر چه سریعتر این دنیای سیاه و سفید را دور بربزد .اما آدمها همیشه می خواهند همه چیز به سرعت اتفاق بیفتد...کودک ام راهها را بیشتر از مقصد ها دوست دارد...کودک ام با مدرنیته مشکل ِ اساسی دارد! کودکم به مردمان پشت صحنه بیشتر توجه می کند تا به آنها که پرچم در دست جلوی صف راه می روند...کودک ام تاریخ را به خاطر نادیده گرفتن مردمان ِ واقعی _ و نه فرماندهانِ بزرگ _ سرزنش می کند.کودکم چشمانش همیشه اشک آلود است و من فکر می کنم که چشمانش بدون اشک چیزی کم دارند.
کودکم می خواهد تا همیشه روح زندگی را در خودش بپروراند...
اینجا را ساخته ام که کودکم از روزهایش، آموخته هایش،هیجان هایش و شورهایش بنویسد تا اگر روزها گذشتند و او هم مثل من آلزایمر گرفت، یادش نرود چه چیزهایی روح ِ زندگیش بوده اند.و بتواند همیشه خودش را، و نه تصویر دروغین و نقابهای دور و نزدیک را، به یاد بیاورد.آن روز که اینجا را ساختم ، نگران ِ روزی بودم که آدمها بخواهند کودک ام حرفهای آنها را تکرار کند، تا برایش کف بزنند.و کودکم گول بخورد.از روزی که اینجا را ساختم ترسیدم کودک ام فکر کند مبارز کوچک باید پشت مانیتور بنشیند و مبارزه کند! ترسیدم کودک ام فراموش کند ، کارزار واقعی جایی خارج از این پنجره ها در جریان است.ترسیدم معنای اسمی که برایش انتخاب کردم را نفهمد و مثل آدمهایی که مبارزه برایشان ژست شده، برود توی کافه ها بنشیند و از درد مردمان بیرونِ کافه بی خبر،سیگارش را دود کند!ترسیدم که نفهمد چرا نوشتم » فردا؟ و نخوانده باشد سرود ِ فردای ابتهاج را که می گوید:

در دامن پک توست ای فردا
پایان شکنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ

4 سال است که کودکم فراز و نشیب هایش را با پنجره های مجازی می گوید همیشه از او راضی نبوده ام اما می دانم که او در همه ی این سالها مرداب نشده است ...می دانم که تا زخم هم می آموزاند لیک تنها مرگ است، تنها مرگ است که کودکم را هیچ نمی آموزاند.

+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1387ساعت 0:21 توسط مبارز کوچک


در حکومت های استبدادی توسل به مرجع قدرت مطمئن ترین وسیله برای کسب امنیت و ثبات شخصی ست. اما آیا این توسل و تابعیت مردم صادقانه و معتقدانه است یا دیگر نمایانه و متظاهرانه؟و اینکه چنین حکومتی خواستار کدام نوع وفاداری مردم است؟

در حکومت های مستبد تابعیت می تواند هم وفادارانه و هم متظاهرانه باشد اما هر چه  مردم بیشتر به استبدادی بودن حکومت پی می برند به پیروی متظاهرانه بیشتر روی می آورند.چنانکه می توان گفت در یک حکومت متمرکز و ستمگرانه "همه ی مردم" به تظاهر می پردازند! یعنی همه دروغ می گویند. و بدین وسیله فرد به چنان بی هویتی کشانده  می شود که تنها منافع خودمدارانه اش را مورد توجه قرار می دهد . و این به معنای گسترش هرج و مرج و یا "استبداد ِ همه بر همه" در جامعه است!

و به این ترتیب وحدت خودپرستی و استبداد به نتیجه ی دیگری هم می انجامد: فرودستانی که در این جنگ ِ همه علیه همه آسیب می بینند ، خواستار به قدرت رسیدن ِ مستبدی می شوند تا از طریق مهار این هرج و مرج ِ همه گیر با ابزار سرکوب و ارعاب از آنها دربرابر دشمنی یکدیگر حفاظت کند!

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1387ساعت 0:18 توسط مبارز کوچک


پرده ی اول *
یک هفته ای می شد که مادربزرگ در خانه ی ما بود...مریض شده بود، روح آبی خانه مان!
تا صبح نمی خوابید ...دکتر ها نمی دانستند کجای کار می لنگد که بی بی خانه مان اینچنین دست و پاهایش درد می کنند و پریشان شده.
روی پشتی نشسته بود و با من درد و دل می کرد...از پیری می گفت...مادربزرگ دلش خیلی گرفته بود.با هر کلمه اشک هایش روان می شدند...دلم مچاله می شد وقتی گریه اش می گرفت!
تا آن روز فکر می کردم که اگر پیر و از کار افتاده شوم روزی،خودم را با سیانور خلاص می کنم! مادربزرگ اما کلی نوه و نتیجه داشت که می خواست فردایشان را به نظاره بنشیند!مادربزرگ نگران بود!که نکند اندوهی سر رسد از پس کوه...
پرده ی دوم*
سوار اتوبوس می شوم...اتوبوس سواری صبح ها ، وقتی همه خوابشان می آید و من کنجکاو به صورتشان خیره می شوم و لا به لای خطوط صورتشان به دنبال امید می گردم،بسیار جذاب است!
سوار اتوبوس که شدم...پیرزن با عصا به کوله پشتی ام زد.سلام کردم.از لای قاب عینک سیاهش نگاهم کرد:اینجا توپ خونه ست؟ ....نه! اینجا انقلابه!و داره می ره به سمت آزادی!توپخونه نداریم !
پیرزن آلزایمر داشت!نمی دانست حافظه اش را کجای این سالها از دست داده اما می دانست که باید از اتوبوس پیاده شود!فریاد زدم: آقا نگهدارید!یکی اینجا باید پیاده شه!
راننده از توی آینه نگاهم کرد!خب یالا پیاده شو دیگه...و هرچه حرفهای زشت می دانست به من و پیرزن با هم زد!
پرده ی سوم*
از پجره به بیرون نگاه می کردم!همه ی آنها که شاهد و ناظر فحاشی های آقای راننده بودند،نگاه سنگین شان را از روی من بر نمی داشتند!انگارکه منتظر باشند!...اتوبوس ترمز محکمی کرد...یک پسر بچه با دوچرخه اش پریده بود جلوی اتوبوس.سر پیرمرد محکم به میله خورد!راننده چشمهایش را بسته بود انگار ..باز هم فحش  می داد!
پسر بچه سالم بود
اعصاب همه ی آدمها خورد بود
در لابه لای خط های صورتشان امیدی نبود!
فقط صدای جغجغه ی دخترک موطلایی بود که می آمد.
راننده آرام تر می راند.
پیرمرد سرش را می مالید و زیر لب غر و لند می کرد.
پسرک جوان هنوز به من نگاه می کرد و می خندید.

پانوشت: من نمی دانم پیری چه هست و چه نیست! می دانم که مراقب باید بود.
مراقب پدربزرگ ها و مادربزرگ ها.
از کی و کجا ما یادمان رفت که زندگی کوتاهتر از آن است که دست ِ کم اش بگیریم!؟

+ نوشته شده در هفدهم تیر 1387ساعت 21:38 توسط مبارز کوچک


بهم گفت : بیمار شدیم!
باور نکردم!
این روزهای کشدار و گرم و بی تحرک تابستون رو دوست ندارم...
هر کاری می کنم ، انگیزه ای پیدا کنم...ایده ای...نگاهی...هیچ!
می رم استخر
و فکر می کنم که شاید بشود دیوانگی را در آبهای استخر غرق کرد!
امروز سینما رفتم.
حس ِ پنهان.
فیلم خیلی خوبی نبود
اما من همه ی فیلم را با دقت دیدم بی آنکه به ساعت موبایلم نگاه کنم.همه ی فیلم رو دیدم و 1 ساعت و اندی اشک ریختم و با شخصیت های مختلف فیلم همدردی کردم .راست می گفت: بعضی آدمها قبل از مرگشون فاسد می شن و بو می گیرن...
من این روزها چشمهایم اشک آلودند...لطفآ به رگ روستایی من هی دست نزنید!

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1387ساعت 16:0 توسط مبارز کوچک


دخترک به پدرش گفت: دلم می خواهد بدانم مورچه ها که معروف اند به زندگی جمعی چطور زندگی می کتتد؟

پدر لحظه ای درنگ کرد و بعد بلافاصله گفت...مورچه قلدر و زورگوئه حکومت می کرد...سالیان دراز!تا اینکه مورچه های کارگر دست به دست هم دادن و انقلاب کردن! و مورچه قلدر َ رو از حکومت بر کنار کردن...و خودشون حکومت راه انداختن و هزار بار بد تر از اون به بقیه زور گفتن و اینجوری بود که  کولونی به گه کشیده شد.

و بچه مورچه ها از انقلاب نا امید شدن و زندگی مرداب شد.و همه ی مورچه ها توش فرو رفتن.

+ نوشته شده در چهارم تیر 1387ساعت 11:30 توسط مبارز کوچک


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me