سلام!این بار آمده ام تا برای تو بنویسم!تویی که خود را ناشناس می نامی اما من قریب به ۸ سال است که سایه ات را بر فراز دیده بان فکر و اندیشه ام احساس می کنم!دلم نمی خواست هرگز از تو چیزی بنویسم اما تو همچنان خواهان قدرتی تا آزار برسانی و گرنه عشق کافیست برای زنده بودن! دوست ناشناس من !تمام اظهار نظر هایت را در گوشه و کنار وب لاگم خواندم!می دانم !این مملکت صاحب دارد!آن هم صاحبانی که مردانگی را به قیاس از سیم و زری می دانند که در کیسه داریم!آنها که همیشه نان اعتقاد خود را خورده اند و هرگز با اعتقاد نان نمی خورند!آنانی که گرسنگی برایشان تمایلی ست که یک ساعت قبل از شام به غذا دارند! آنها که نه هرگز به قلم وفادار بوده اند!و نه تفکر را به رسمیت می شناسند!آنها که می کوبند و تحقیر می کنند!آنها که در پیشگاه تاریخ مورد نفرین بوده و خواهند بود! من می دانم ولایت فقیه جیست!!ولایت فقهایی که امامان از جهالت ایشان به خدا پناه می برند!آنها که چون به خلوت می روند....آنها که هم نسلانم را از اهمه چیز منزجر کرده اند!و چه خوب و بی آزار است نسلی که سرگرم شود و نفهمد چگونه ذره ذره وجودش را می درند! نمی دانم!آیا تا به حال به دور از تعصب به خدایی فکر کرده ای که عاشق انسانهاست!او که خود منشأ عدل و آزادیست؟؟ آیا تا به حال به حلبی آباد های اطراف تهران رفته ای!اگر این بار به آنجا رفتی برایشان از ولایت فقیه بگو !از زبان سرخ از سر سبز!از ایران اسلامی و تنها نجوای غمناک کودکانش را بشنو! نمی دانم و نمی هراسم!همچنان که زندگی را در اعماق قلبم جستجو می کنم!و اگر واژه ها از دل بر آیند نیازی به تأکید نیست!و اگر چیزی در نگاهمان باشد خود جاری می شود و گرنه همه چیز تزویر است! مرا هرگز از غل و زنجیر هراسی نیست!چراکه مرا میراث محنت روزگاران تسلی دردیست که شاهین ترازو را به جانب کفه فردا خم می کند!من هرگز در نمایشنامه ای که دیگران می نویسند بازی نخواهم کرد! من خود اصول بازی را مینویسم!...........دوست خوبم:به بهای فروختن آزادی صاحبان مملکت به تو همه چیز خواهند داد!اما تو نیز باید بهایی بپردازی !بهای خود بودنت را!!!باید شکلی میان اشکال شوی!۱صاحبان از کسانی که مانند او نیستند تنفر دارد! و بدان که اطاعت کور کورانه بزرگترین خطاست!به شعورت گوش بده!اگر شعورت به اشتباه بودن چیزی حکم داد صرف نظر از خطر بر آن شمشیر بکش! باید شکوفا شوی!هیچ گریزی از شکفتن نیست !و این خدمت نیست بلکه سهیم شدنی ست سرشار از شعف!و هیچ چیز لذت بخش تر از تقسیم شادی و سرور نیست! امشب باران می بارد و من آرزو می کنم تو آنچه را که من براستی می خواستم بگویم دریافته باشی! و در آخر جویای راه خویش باش از این سان که منم!در تکاپوی انسان شدن!در میان راه دیدار می کنیم! حقیقت را آزادی را!توان صبر کردن در برابر آنچه روی می دهد و آنچه باید روی دهد!شکیبیدن !تحمل کردن و آزاده بودن!!
+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:9 توسط مبارز کوچک |
تقدیم به آنانی که درک بالایی از شعر دارند!!!
معادله انسان: و انسان اختراع شد!فتبارک الله!آن سال هم جایزه نوبل شیمی را آقای "احسن الخالقین" گرفت! لجن+نور!!!به عقل جن هم نمی رسید!!!کسی از نور فاکتور گرفته است! ********************************************************** روابط مسالمت آمیز! آی روابط مسالمت آمیز !می دانید که عشق تمامیت ارضی دل را نقض می کند!؟ آقای بمب اتم لطفأ پرونده انفجار را ببندید زندگی یک مسابقه تسلیحاتی ست! ********************************************************* حافظه جانبی! گردش به راست و چپ ممنوع!!!!!!!!!!!!!!باید مراقب مراقبها بود!!!!اگر حرفه تی عمل نکنید جریانات لو می رود!آن روز که حرفه ای عمل نکردیم خواجه حافظ هم به خانه ام تلفن کرد و جریانات را گفت!-گردش به راست و چپ ممنوع!!-من تابلو ها را رعایت می کنم اما رویای من صورت قشنگش را از روی خدا تقلب کرده است!! ********************************************************* سدی با دریچه های بسته! کوهی در پشت سر و سدی در پیش رو!رود می خواست از دریچه ها عبور کند! اما سد پاهایش را به زمین کوبید!و رودخانه را جدی نگرفت!سالها بعد وقتی سد چشمانش را باز کرد رودخانه دریا شده بود! سد ترسید و چشمانش را بست!!!!!!!!!!!!!!!!!! ******************************************************** محتوای آخور! ای کاش الاغ بودم!و می توانستم به یک سطل یونجه قناعت کنم!و صدایم در نیاید!ای کاش الاغ بودم! و می توانستم در برابر این همه جنایت یک گوشه لم بدهم و مثل این آدمهای الاغ تخمه بشکنم !آدامس بجوم!یک سطل یونجه بخورم و سرم توی سطل گیر کند! و مردم دنیا به هویتم بخندند!وککم هم نگزد!ای کاش الاغ بودم!و روزی یک مدل کفش عوض نمی کردم!و نشان می دادم که می شود با دو جفت سم یک عمر زندگی کرد!!و برای نوع بشر مفید بود!نه اینکه کنج خانه تخم بگذارم و شاعر استانداردی باشم!!شما انسانیت را به سطل زباله ریختید! من آن را برداشتم و روی پالانم گذاشتم!حمامش بردم!موهایش را شانه زدم! کفشهایش را واکس زدم!اسمش را بگذارید خریت! اما سگش به انسانیت می ارزد!ای کاش الاغ بودم!و هی آرزو نمی کردم الاغ باشم! همانطور هستم:همیشه روباهها خرم کرده اند!و گرگها دریده اند مرا!!!!!!!!!!!! **************************************************** تو میتوانی کر باشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!خوابم نمی گیرد!ستاره ها چقدر زیادند!۷۴و۷۵و........صدایی می آید!-دختر جون تکلیفت را بنویس!!- اصلأ شما چه حقی داری؟؟؟ ۷۶و۷۷و۷........ـنمی توانم دروغ بگویم!!!!!!!!صدایی می آید! ـتو می توانی کر باشی!تو می توانی رادیو را آنقدر زیاد کنی!که گوش شیطان هم کر بشود!تو می توانی تکلیفت را بنویسی! تو بچه سر به راهی هستی!!! اصلآ تو می توانی ستاره ها را بشمری!ببین چقدر آسمان ساکت است! و هنوز صدایی می آید!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 21:11 توسط مبارز کوچک |
ابر می گذرد تک دانه ی باران اما رود را می آشوبد.
+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:57 توسط مبارز کوچک
| |||||