رفیق........زندگی رسم خودشو داره .زندگی با طبیعت همراهه ! طبیعت با نشانه هاش به ما یاد آوری می کنه که فصل ها رو جدی بگیریم!این لحظه ها با ما چه کردن؟؟وقتی لحظه ها این قدر کوتاهن !وقتی هیچ لحظه ای برای ادراک بیشتر ما نمی ایسته،ما حق نداریم بایستیم!اگه نتونی در لحظه های زندگیت سرشاراز بودن باشی ،می بینی تو سالهای عمرت اسیر توهم بودی ..تو تمام روزهای زندگیت غایب بودی و از زنده بودن لذت نبردی ...نتونستن یعنی غایب بودن و غایب بودن یعنی از بودن تهی شدن :یعنی مرگ اختیاری... بودن یعنی کشف حواس پنجگانه ات!احساس لمس کردن،فهم شنیدن،شوق دیدن،طعم چشیدن،عطر بوییدن،اگر حواس با ما همراه شدن،ما در ارتباط بی واسطه با هستی یگانه ایم!پس کاری رو انجام بده که از انجام دادن آن احساس لذت می کنی.وقتی در انجام کاری احساس شادمانی می کنی تو با آن کار به وحدت و یکپارچگی می رسی و این باعث میشه که همیشه حاضر باشی! حصوری در ما هست که از طریق عمل کردن بی واسطه ابراز می شه:عمل برای عمل.اگر مشغول خوردن هستی و از این کار لذت نمی بری فورآ متوقف شو!اگر از همین لحظه شروع کنی می بینی که نقطه شروع سخته ولی اگر ادامه بدی آسون می شه!الان که داری اینجا رو می خونی از خودت بپرس آیا از خوندنش لذت می برم؟اگر نمی بری برو یه جای دیگه رو بخون!اگه با نوشته هام همراه نشی لذت نمی بریی یعنی غایبی!وقت تلف نکن!جایی باش که حضورت هست!من و تو با حضورمون در هر ساحتی از هستی به بودن امتداد می دیم حجم هستی رو بزرگتر می کنیم...وقتی غایبی انرژی حیاتی رو حروم می کنی! وقتی نتونیم نقشی رو که برای اون خلق شدیم و کشف کنیم سرگشته به دنبال تکه های گمشدمون می گردیم و نتیجه اش می شه احساس پوچی و بی قراری! این حالت یکپارچه رو وقتی عاشق شدی تجربه می کنی...خوردن سیب برات معنی داره!تماشای دو پرنده روی شاخه...صدای باد در ابندای صبحگاه ..صدای عبور لحظه هاو حتی صدای ضربان قلب مشتاقت رو می شنوی!عاشق حضوری مداوم در لحظه ها داره!... در لحظه های زندگی حضور رو شکار کن!هر عمل هر چند کو چک روطوری انجام بده که انگار مهمترین کار هستیه!اجازه بده شور هر عملی رو به اوج برسونه!هر روز خودتو حاضر غایب کن!گاهی به اختیار غایب شو تا اهمیت حضور رو درک کنی! خب!حالا....چهره شاد تو به جمعیت نگران می خنده!شاداب تر از همیشه به احساسی لبریز از بودن ! انگار امروز مهمترین روز زندگی توئه!حالا چشماتو باز کن................
+ نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 22:44 توسط مبارز کوچک |
غم که می زند بر در
من" سلام "می گویم مدتی نمی پاید می رود به پای خود در دلش پشیمانی بر لبش "خداحافظ
+ نوشته شده در بیست و سوم مرداد 1384ساعت 22:44 توسط مبارز کوچک |
دیروز یکی بهم گفت:از این همه احساس عریان و بکر که از کران است تا کران چه سودی می بری؟اینجا دنیای آدم بزرگاست...بزرگ شو!وگرنه زیر گزمه هاشان له می شوی...شعرهایت آنچنان که آرام می یابند آرامش نمی دهند...اینجا کسی صدایت را نمی شنود....به زبان آنان حرف بزن...نی لبک چوبیت را رها کن....
وقتایی که تنهای تنها می شم فقط برای خودم و کاغذ می نویسم...چند ماهیست وقتی تنها می شوم برای شما می نویسم....به زبان خودم...با همه آنچه احساس عریان می خوانندش...
دنیای آدم بزرگ ها قشنگ بود اما بی رحم...منطقی بود اما کور بی حساب ...چون بی محبت بود...من دوستش داشتم چون هرگز راهی به جز دوست داشتن نمی دیدم...امروز به تویی که دنیای کودکانه ام را به سخره گرفتی می گویم دنیای دیوانه من پر است از احساس ...ممکن است پر از غم باشد اما غمش را در دلش نگه می دارد و از امید می خواند!....در دنیای بزرگت امید کجاست؟؟؟عشق کجاست؟؟؟به هر حال نمی خواهم آنقدر در دنیایم بمانم که فراموش کنم آمده ام و آمده ایم که سفیر صلح باشیم و عشق...حتی برای آدم بزرگایی مثل تو...
این پست را تقدیم به همه آدم بزرگایی می کنم که روزگاری در نی لبک چوبیشان آرام آرام می نواختند....
من به دنبال کسی می گردم که غمش را با من تقسیم کند...من دلم را با او ..و دوتایی پس از آن به تماشای بهاری برویم که شقایق ها را امسال به صحرا بخشید...
من به دنبال کسی می گردم که کم اش را با من تقسیم کند...من ولی توشه احساس دلم را با او...و دوتایی پس از آن به سرا پرده جویی برویم که ز جود..همه هستی باریک خودش را هر لحظه به صحرا بخشید...
من به دنبال کسی می گردم ...اشک خود را با من تقسیم کند..من ولی غنچه لبخند دلم را با او و دوتایی پس از آن یار و همراه نسیمی بشویم که تبسمهایش را با لطف به گلها بخشید...
من به دنبال کسی می گردم که سکوتش را با من تقسیم کند..من هیاهوی دلم را با او..و دوتایی پس از آن دل به آواز تذروی بدهیم که سروش سخنش را با عشق به جانها بخشید...
من به دنبال کسی می گردم که شبش را با من تقسیم کند من ولی شعله فانوس دلم را با او...و دوتایی پس از آن به ملاقات طلوعی برویم که سپیدی ها را هر روز به دنیا بخشید...
و هنوز...همچنان..من به دنبال کسی می گردم...
+ نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1384ساعت 22:45 توسط مبارز کوچک |
وقتی راه رفتن آموختی ..دویدن بیاموز ..و دویدن که آموختی پرواز را !راه رفتن بیاموز زیرا راههایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمینهایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند..دویدن بیامز چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر!........و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی ..برای اینکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی!
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ...دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت!
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند ~زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!پلنگان دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند ...پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ...زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپردند ...اما سنگی که درد سکون را چشیده بود...رفتن را می شناخت . کرمی که در اشتهای دویدن سوخته بود دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود ..از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودندو از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت!!
+ نوشته شده در شانزدهم مرداد 1384ساعت 22:46 توسط مبارز کوچک |
زندگانی هنر همسفری با رنج است
زندگانی هنر سوختن اکنون تا روشنی آینده ست
زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست
زندگی گاهی آری به همین باریکی ست
در همین نزدیکی ست
زندگی بافتن پارچه زیبایی ست
و به تن کردن پیراهن گلدار امید
و برون آمدن از خانه
از کوچه بن بست زمستانی در
صبح بهار!
+ نوشته شده در چهاردهم مرداد 1384ساعت 22:47 توسط مبارز کوچک |
۱۰ سالگی خیلی بزرگ است؟نه!دنیای ده سالگیم پر بود از اشک برای اینکه معدل لعنتی از بیست فاصله نگیره!
و غرور توی چشام بشینه!انگار رنگی نداشت!دنیای کودکانه! با اسباب بازیهایی که گویی من سرگرمشان می کردم تا دنیا را فراموش کنند با سر نیزه هایش...
۱۰ساله بودم و تازه یاد گرفتم روزنامه بخوانم!باورت می شود!؟برای اسباب بازیهایم داستان مردی را گفتم که مثل هیچ کس نبود!اسباب بازی هایم زندگی دوباره ای را تجربه می کردند!دیگر فریاد هایم برای نیم نمره معدل نبود!دیگر آن روز ده ساله هم کتاب بزرگتر ها را می خواندند!
سال ۷۶ بود تو بودی و من بیش از هر چیز لبخندت را به یاد دارم که کمتر روی لبان آنهایی بود که عکسشان به در و دیوار آویخته بود!
تو آمدی ...دوستت داشتم بدون دلیل!شایدم دلیلش را فقط دلم می دانست که پر از شور بود...۴سال گذشت...بزرگتر شدم ۱۴ ساله بودم ...فریاد می زدم:به آفتاب سلامی دوباره خواهیم کرد!و همه با هم فریا د زدیم!...از مدرسه به هر بهانه فرار می کردیم...دیگر در زمین نمی گنجیدیم!قهرمان نسل ما شدی ..حق رای نداشتیم!غصه می خوردیم ...روزنامه می خواندیم! سرود می خواندیم!و این تولد ما بود!می نوشتیم بی هراس از قیچی هایی که کند تر می بریدند و پتک هایی که آرام فرود می آمدند...
بگذریم که گاه ما را و فریادمان را فراموش می کردی!دیگر لبخند نمی زدی...بارها آوار اندیشه هامان بر سرمان ریخت و تو روزن خانه را بستی !بی هیچ کلامی!و شور و عشق در عمق لحظه ها مدفون شد!بغض می کردیم و تو نبودی!
عکست بالای سرم بود!گاه فریاد می زدم و عکست می خندید!دست آخر با چسب گوشهایت و لبانت را پوشاندم! هر روز برایت می گفتم! از روزنامه هایی که نیستند تا بخوانم! و آن قیچی !...و تو آرام گوش می دادی!....و می گفتی مدارا! و می گفتی و من بغض می کردم!
از پشت صفحه تلویزیون نگاهت می کردم ...به خودم شک کردم! و به فریادم! من دخترت بودم! دختر خنده رویت! پر از انرژی بودم! به زمینمان زدند ....و تو همچنان مدارا کردی...
نه ! حافظه تاریخی من و ما ضعیف نیست! با وجود همه آنچه به خاطرش ستاره های بسیاری را به دامان شب ریختیم همچنان به راهمان امید وارم ! و از تو به نیکی یاد می کنم!شاید تو هم مثل یک سکه بودی ولی هرگاه تو را به هوا انداختم شیر آمد........![]()
خاتمی عزیز ...من و ما می دانیم که خوشبختی پر از رنج از آن ماست و ما با کودکان ایران خواهیم زیست تا روزی آن کودکی را که نامش نام همه کودکان است به دنیا بیاوریم:امید!
گهگاه که در کنج دنجت نشسته ای خاطراتمان را مرور کن....برایت یک دسته گل گذاشته ام روزی طاقچه عادت....
امروز چسبها را کنده ام! تو باید بروی و تاریخ از تو اسطوره می سازد ....ولی ما میخواستیم با هم حماسه بسازیم!...
فردا هر چه هست ..خوب و دوست داشتنی ست!
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم...نمی خواستم نام نادر را بدانم!نام خفت دهندگان را نمی خواستم..نام خفت چشندگان را نمی خواستم....می خواستم نام تو را بدانم*...خاتمی عزیز...
اگرچه دائمآ مرثیه ای هست که بنویسیم...باز زیر پل دریا پرصلابت تر می خواند...سفرت بخیر!
به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا..
+ نوشته شده در دوازدهم مرداد 1384ساعت 22:49 توسط مبارز کوچک |
************************************************************* شبا وقتی به ستاره هایی که تو سیاهی شب برق می زنن نگاه می کنی ..مثل آرزوهای کوچیک و بزرگ من و تو دور به نظر می رسن...اما اگه به سمتشون یه قدم بر داری می بینی این راهی که خیلی دور بود یهو نزدیک می شه...وقتی به سمت آرزوهات پر می کشی..آرزوهاتم بال در میارن..می پرن به سمت تو...تا اینکه بالاخره یه روزی یه جایی همدیگرو ملاقات می کنین!یه لحظه چشماتو ببند ..برو تو کهکشون آرزوهات ..به ستاره هاش نگاه کن...آخرین آرزویی که داشتی به یاد بیار !از خودت بپرس چه قدر برای رسیدن به آرزوهات تلاش کردی !اگه یه صدای مزاحمی بد قلقی کرد :که ای بابا کی حال داره؟؟؟بذار اون صدایی که تو گلوت گیر کرده ..هرچی دل تنگش می خواد بگه ..باهاش مهربون باش ..بذار حرفاشو بزنه ...وقتی باهات درد و دل کرد خودش آروم می شه ..اون وقت تو می مونی و یه دل پر آواز!کی می دونه آرزو چیه!؟کی آرزوها رو تو دل ما می کاره؟؟کی آبش می ده؟چرا هیچ دلی نیست که بی آرزو باشه؟شاید آرزو ها می آن تا من و تو از تکرار و روز مرگی در بیایم... شاید میان تا به هر رنج و غم و مصیبتی چاشنی بزنن ...تا حتی درد و غصه هم مزه دار بشه از گلوی ما بره پایین!وقتی بچه بودی یه کودک شیطون تو دلت پا می گرفت و می گفت:اینو می خوام...اونو می خوام..وقتی بزرگتر شدیم ...اون کودک بزرگتر تو دلمون گم شد ..انگار یادمون رفت چه طور مثل بچگی اون سیب بزرگ و قرمز و بخوایم!آرزو کردن و فراموش کردیم ...شاید جرأت داشتن هرچیز خوبی رو از دست دادیم!انگار بهترینها دیگه سهم ما نبود..خودمونو زدیم به کوچه علی چپ!وقتی آرزوها خودشونو تو دل ما جا کردن میل خواستن تو رگای ما بیدار می شه ...شوق زندگی تو قلبمون نفس میکشه !اگه آرزو ها نبودن نمی دونستی واسه چی از خواب پا می شی! بارونی که یه ریز داره می باره ...بارونی که ترانه هاش همیشه تازه ست شاید یه روزی آرزوی یه تیکه زمین خشک بوده واسه ابر شدن ..واسه باریدن ...واسه تر شدن!اون کبوتری که تو افق گم شد شاید روزی آرزوی یه پرنده ای بود که دلش می خواست بپره !ولی بال پریدن نداشت... از بی قراری نترسیم !!! بی فراری بهتر از بی تحرکیه! بی قراری یعنی می خوای به اوضاع دور و برت سر و سامون بدی ..بی خیال نیستی !آرزوها مثل فرشته ها بال دارن...پرواز می کنن!و صدای من و تو رو حتی اگه از هم دور باشیم می شنوند! رفیق ... توام آرزو کن ...فقط بخواه پاشو که تا زنده ایم واسه حرکت دیر نیست شیرجه بزن تو رودخونه زندگی که ته نداره! من همون دریای گم شده ام ! منو بخون!
+ نوشته شده در نهم مرداد 1384ساعت 22:50 توسط مبارز کوچک |
هر روز می رفت روی بلندترین برج شهر می ایستاد ..به آسمان بی ابر خیره می شد و بر مردمان شهر اشک می ریخت...و غروب از پله های آن برج پایین می آمد و به خانه اش می رفت.در راه مدام این جمله را با خودش تکرار می کرد:" بالاخره از خست آسمان باران خواهم گرفت..!"
و در دلش به تمام مردم شهر که تمام روز می رفتند و در بیابان دعای باران می خواندند می خندید!
او تقریبآ تمام عمرش را صرف این کار کرد یعنی هر روز روی بام بلندترین برج شهر می ایستاد و اشک می ریخت و تقریبآ تمام مدت عمر او مردم گمان می کردند این اشک ها قطرات بارانیست که حداوند به واسطه استجابت دعای باران بر آنان فرو می ریزد....
+ نوشته شده در ششم مرداد 1384ساعت 22:51 توسط مبارز کوچک |
نان پختن ...
نان شکستن.. نان قسمت کردن... نان بودن!.....
+ نوشته شده در سوم مرداد 1384ساعت 22:52 توسط مبارز کوچک |
رفته ام از کنارت
هیچیم نیست تنها رایحه ی عشق...
+ نوشته شده در سوم مرداد 1384ساعت 8:43 توسط مبارز کوچک
تا آن دم که زیر لب می خندد...دلش غنج می زند و به ریش جادوگر آب دهن پرتاب می کند اما هیچ برادری نداشته ام که به "طاعون " آری بگوید و نان آلوده اش رابپذیرد.... "بامداد" تو پرانتز:(قبل از هر جیز می خوام معذرت بخوام! به خاطر این ۲ روزی که نبودم!و یه تشکر از همه اونایی که توی وب لاگ تکونی کمکم کردند!بعضی آگاهانه بعضی هم غیرآگاهانه...)پرانتز بسته! عرض کنم خدمتتون که..... امروز جمعه است! یه هفته ای می شه !که بابا قول داده کسی رو ببینیم که تا حالا ندیدیم و از توضیح بیشتر هم خودداری می کنه ..تنها گفت قراره با یه مبارز ـ که احتمالآ به اندازه من هم کوچک نبوده! ـ دیدار کنیم!خلاصه در پوستم نمی گنجیدم! بابا همیشه یه قصدی داره !معلوم بود که قراره یه درس بزرگ بگیرم!!!! خانه آن دوست نا شناخته در پیشاهنگی کرج بود!در یک حلبی آباد!وقتی از ماشین پیاده شدم نگاه متعجب همسایه ها نمایان بود و تازه فهمیدم لباسهایم!!!درست همون موقع یه چراغ سبز تو مغزم روشن شد!(چه و قتی و صرف انتخاب لباس کرده بودم!تازه اسم خودمم مبارزم می ذارم!!!)وارد خونه شدیم! یه باغچه پر از گلای آفتاب گردون دو خرگوش کوچک هم اونجا داشتن بازی می کردند ...مردی با موهای سپید . چهره ای خندان به من لبخند زد و گفت :تو همون میترای مبارزی؟؟من که دقیقآ روبروی آن مرد سپید موی نشستم!اسمش آقای دادگستر بود!آنقدر مهربان و صمیمی بود که فراموش می کردم ۵۰ سال از من بزرگتر است!من بی مهابا سوال می کردم او هم با آرامش زاید الوصفی جواب می داد!و خسته هم نمی شد!! با وجود شرایط بد زندگی وقتی از او پرسیدم آیا پشیمان نیست! با صراحت گفت این بخشی از گذشته من است! و به آن افتخار می کنم!در گوشه دیگر اتاق... همسر آقای دادگستر با چهره ای مهربان و دوست داشتنی و البته فراموش نشدنی مرا مجذوب خود کرده بود...او مرا به یاد مادربزرگم می انداخت!وقتی آقای دادگستر از پیروزیهای حزبی و یا سالهای زندان می گفت نگاهم روی صورت آن پیرزن متوقف مانده بود!!صورتش درد و مشقت سالها را نمی توانست پنهان کند! و اگر حتی آقای دادگستر با صراحت بگوید که پشیمان نیست باز آن پیرزن معصوم در گوشم زمزمه کرد که دختر جون! جای ما اینجاست؟؟؟؟؟/نکن! نکن! نکن این کارا رو! برای اینکه شما رو یادم نرفته باشه note bookمو با خودم بردم !شمارو به آقای دادگستر نشون دادم و اون گفت:قدر پدر مادرت و بدون ...من در دهی زندگی کردم که به بچه های مریض به جای آسپرین کرم خاکی می دادن! و تو ... هوا سنگین بود و من به سختی می تونستم نفس بکشم!کنار گلای آفتاب گردون نشسته بودم !صدای همسایه ها می اومد...یکی زنش و کتک می زد اون یکی دیش ماهواره نصب می کرد ...صدای جیغ و داد بچه ها هم به گوش می رسید! آقای دادگستر دختری داشت که با لکنت حرف می زد..خیلی دلم می خواست دلیلشو بفهمم ولی نپرسیدم....اون دختر اومد دستشو گذاشت روی شونم و هیچی نگفت ! هوا سنگینتر هم شده بود!بغض کرده بودم! پر از چرا بودم!هوا هوای تنفر بود! آقای دادگستر از همه متنفر بود تازه به منم می گفت جوونی!ـ منظورش از جوون احتمالآ نادان هم بود ـخودشو صوفی می دونست و کاملآ متعصب حرف می زد! اسلام قبول نداشت ولی خدا رو چرا! خیلی باهاش بحث کردم! تازه قرار شد باز هم همدیگرو ببینیم! یه مشق شبم بهم داد ـآخه معلم بود! ـ قرار شد بگردم و دلایل عقب موندگی ایران و پیدا کنم!!!عجب مشق ساده ای واقعآ!!!!! شب بود! به خانه بر می گشتیم!بابام از سکوتم متعجب بود! سابقه نداشت این طوری ساکت بشم!اون همیشه می دونه دست رو کجا بذاره!شدیدآ تو فکر بودم!دادگستر خودش راضیه ولی درونش چی!بجه هاش چی؟زنش چی!؟اون زندگی چی؟آرزوهاش چی! دوست ندارم ! کلی فکر کردم! به اینکه چرا از ۱۰ سالگی آرزوم این بود که رئیس جمهور بشم؟؟رئیس جمهور بشم که کجا برم ! که چی کار کنم؟دلم می خاد مثل انسان زندگی کنم! اینجا هوا سنگینه !اینجا دستا کثیفه! مردم کشورم به اندازه کافی دروغ شنیدن! نمی خوام دروغ بگم! می خوام انسان باشم و آگاه! نه یه آدمی که برای خودنمایی یا هر دلیل مسخره دیگه شرف شو معامله می کنه!نمی خوام بعد از ۵۰ سال برای اینکه آبروم نره بگم من پشیمون نیستم و اون وقت چشام لو بده که دارم بد بخت می شم! آقای دادگستر جزء نمونه های ناموفق نبود بالاخره زندان بخشی از هزینه ای بود که باید پرداخته بشه و به قول خودش این راه دل مجنون می خواد ولی هر چه بود فرق جسارت و شجاعت و حماقت بود!...بعضی نتایج رو هم اینجا نمی نویسم! ***********بهتان مگوی !که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نیست..با ظلمت در جنگ نیست..چندان که آفتاب تیغ بر کشد او را مجال درنگ نیست ! همین بس که یاریش ندهی!!سواری اش مدهی....
شکلی شده بودم گفتم:بله این طوری می گن!وارد اتاق شدیم !هوا به شدت گرم بود یه کولر آبی که فقط توی فیلما دیده بودم گوشه اتاق بود!
از آغازش پرسیدم:در دهکده سلوش متولد شده بود آنقدر از شرایط بد ده و نبود دارو ..آب ...و...گفت که اشک در چشمانم حلقه زد!اولیم مبارزه با اربابان بوداولین مبارزه با درد جهل بود!و بارها فریاد کرد که میترا کوچولو! فقر اقتصادی فقر فرهنگی میاره و فقر فرهنگی به فقر اقتصتدی دامن می زنه!خلاصه زندگیش را کامل تعریف کرد ...سالها عضو احزاب گوناگون بود که بعضآهیچ تشابهی هم با هم نداشتند!
+ نوشته شده در یکم مرداد 1384ساعت 22:53 توسط مبارز کوچک |
| |||||