تبليغاتX
فردا

ما نمی توانیم با هم باشیم ...راه ما جداست

توگربه ی قصابی و من گربه ی سرگردان کوچه ها

تو از ظرف لعابی شیر می خوری

من از دهان شیر

تو خواب عشق می بینی ..من خواب استخوان

اما کار ِ تو هم چندان آسان نیست عزیز.

دشوار است

هر روز ِ خدا دم جنباندن!

 

« پاسخ گربه ی قصاب به گربه ی آواره »

 

تو از فقر می گویی ! پس کمونیستی!

بعد آتش می زنی به ساختمانها

در استانبول

در آنکارا...

عجب خری هستی تو!

 

پانوشت: از کتاب "تو خواب عشق می بینی من خواب استخوان" گزینه ی شعرهای اورهان ولی ، برگردان:احمد پوری

+ نوشته شده در سی ام آذر 1384ساعت 10:34 توسط مبارز کوچک


و قفس خالی یاد یک پرنده را از خود او زنده تر نگه می دارد...

پنج شنبه۲۴آذر...یک هفته دیگه هم گذشت!این هفته با حقوق بشر آغاز شد!نمایشگاه کاریکاتور در همکف ابن سینا،سخنرانی "عماد الدین باقی" در سالن جابر و کارگاههایی که همه شان به هفته بعد موکول شد!این هفته به شیر خوارگاه ترکمانی هم رفتیم و در جشن مجتمع شرکت کردیم.این هفته پر بود از تجربه های تازه که همگی شان سرشار از شور بود!این هفته زندگی را نفس کشیدیم!

۱-نمایشگاه کاریکاتور اردشیر رستمی که تقریبآ با استقبال خوب دانشجویان آغاز شده بود با مفقود شدن دفتر پیشنهادات نمایشگاه وارد مرحله جدیدی از فعالیت خود شد!!گزارش مصاحبه با اردشیر رستمی

۲-باقی به دانشگاه ما آمد!باقی محافظه کار تر از آن بود که فکرش را می کردم!اما سالن جابر بسیار پر تر از همیشه بود!و این نوید حضور دوباره دانشجویان را می داد!باقی حرف چندانی نزد و به چند جمله کنایه آمیز قناعت کرد!(البته خیلی ها زندان را عامل این محافظه کاری می دانستند)مشروح گزارش حضور باقی را اینجا بخوانید

 ۳-از ۱۶ آذر امسال هم تنها نقاشی صادق باقی ماند و شریفی ها در روز دانشجو تنها توسط بسیجیان با شربت و شیرینی پذیرایی شدند!و بقیه اقشار ـاز جمله انجمن ـدر سکون و سکوت به سر بردند!(قابل ذکر است که ۱۶ آذر امسال به بهانه آلودگی هوا تعطیل شد!)

۴-و خبر آخر:به شیرخوارگاه رفتیم!همه خیرین آنجا بودند!همه پولدار ها!نمی توانم حس درونیم را پنهان کنم!هرگز خیرین را دوست نمی دارم!اما برای آنکه صدای گروه یاریگران به گوش خیرین هم برسد آنجا رفتیم و خواندیم:

ابر شو باران شو!ما غریبیم در این آبادی،دیر گاهیست که از راه دراز به تماشای نسیم آمده ایم،به تماشای کویری که به همت سبز است،رستگاری شادی آبرو آزادی همه از رویش اندیشه ماست!خاک ما تشنه باریدن ماست!

+ نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1384ساعت 21:2 توسط مبارز کوچک |


دخترک پرسید :

اگه کوسه ماهیا آدم بودن ، با ماهیا مهربونتر می شدن؟

و جواب شنید :پس چی؟

اگه کوسه ها آدم بودن ،تو دریا واسه ماهیا خونه می ساختن ،پر خوراکیش می کردن!

اگه یه ماهی چیزیش می شد ،مثلآ باله اش زخم می شد

هواش و داشتن تا یه وخ نمیره!

واسه اینکه دلش نگیره ...زیر آب جشنای بزرگ راه می نداختن

آخه ماهی خوشحال از ماهی پکر خوشمزه تره!

تو اون اتاقا واسه ماهیا مدرسه هم درست می کردن

حالی شون می کردن چه جوری رو به دهن کوسه ها شنا کنن

اگه کوسه ها آدم بودن به ماهیا درس اخلاق می دادن

یادشون می دادن بهترین کا واسه یه ماهی کوچولو

اینه که خودشو به یه کوسه پیشکش کنه!
به ماهیا یاد می دادن به کوسه ها ایمان بیارن و بله قربان بگن!

ماهیا باید از فکرای چپی جدا می شدن

اگه یکی شون سراغ این فکرا می رفت

اونیکیا بایست کوسه ها رو خبر می کردن

اگه کوسه ها آدم بودن،ماهیا یه سریم به هنر می زدن

از دندونای کوسه ها نقاشی های خوشگل می کشیدن!

نمایشایی راه می نداختن که توشون،

 بازیگرایی که نقش ماهیو بازی می کردن با دل شاد تو دهن کوسه ها می رفتن

وقت ِ این شیرین کاری  آهنگای قشنگم پخش می شد!

اون وقت تو اونجا مذهبی راه می افتاد که می گفت:

زندگی واقعی از تو شیکم کوسه ها شروع می شه!!!!!!

اکه کوسه ها آدم بودن ،ماهیا با هم برابر نبودن!

ماهیای بزرگتر ماهیای کوچیکتر و نوش جان می کردن!

چون می تونستن لقمه های بزرگتری رو بالا بندازن!

ماهیایی که معلم یا مهندس اتاق سازی بودن

به بقیه امر و نهی می کردن

اونا هم بله قربان می گفتن!

سرت و درد نیارم!اگه کوسه ها آدم بودن

زیر دریا هم قانون وجود داشت!

                                                                                                       B.Bresht

+ نوشته شده در بیستم آذر 1384ساعت 21:4 توسط مبارز کوچک |


فرزندانم اينك

برخاسته از باغ هاي پرشكوه تجربه       

 با هياكلي كار ازمود  كوره                                                                                             

هاي استقامتی سترگ
رازهاي قصه ي سيب را
در ترانه هايشان                  
آواز مي خوانند .


گرچه
ساقه هاي نورس ترانه هايشان،
نشان تير!
بسته هرتلاش ِ پايشان ،
با يوغ ِ اتهام !
وروي چهره هاي پاكشان ،
نشان ِ خون وزخم قاتلان
اما كه قلبشان
در طلوع مهر
راز دار قصه هاي ناتمام قرن ها
دژ تسخير ناگير زندگان عهد ِ ما ست

16 آذر است! هوا آلوده شده!هواپیما سقوط کرده ! صدای آه می آید!

کنار پنجره می نشینم....دانشگاه نرفته ام!دانشگاه بسته است!آخر 16 آذر است!حوصله ندارم!دور و برم پر ازکاغذ های مچاله ست!اصلآ حوصله شعر هم ندارم!چه هفته پرکاری بود! چه سخت بود اجرای برنامه مجمع یاریگران وقتی سالن خالی بود!وقتی حرفهایمان ناباورانه فقط به گوش خودمان می رسید!چه قدر سخت بود برنامه ریزی برای 16 آذری که مجوز نداشت!و دانشجویانی که از کنارمان آرام و بی تفاوت می گذشتند!چه قدر سخت بود نوشتن 30ماده حقوق بشر وقتی زمان کافی برایش نمی یافتم و چه سخت   تر بود چسباندن آن طومار بر بلندای ساختمان سلف !و چه سخت تر تر بود خبر پاره شدنش توسط دوستان دانشجو!چه سخت بود ....   از خونه فرار می کنم ...به خونه مادر بزرگم می رسم!در راه از جلوی دانشگاه تهران می گذرم 30-40نفری آنجا تجمع کرده اند!نگاه غمگینم  را می دزدم و چشمانم را می بندم!مادر بزرگ تنها چشمان مهربان دنیا و تنها واژه صمیمی دنیاست!در آغوشش آرامش جهان نهفته!چه اسوده ام!صدایی نیست!16 آذر گذشته!اس ام اس ها رو می خونم ...کسی رو به داخل دانشگاه تهران  راه ندادن!تعجب نمی کنم!عصبانی هم نمی شوم!                                                                                                   

میخواهم فریاد بزنم اما...صدایم در نمی آید!تلویزیون تصویر آن هواپیما را نشان می ده..مادر بزرگ با دیدنشان اشک میریزه!قاب عکس دایی محمود بالای تاقچه لبخند می زنه!بغض سنگینی خونه کرده تو گلوم!به سختی قورتش می دم!صبح شده!هوا هنوز آلوده ست!کاش فقط منوکسید کربن هوا زیاد بود!دریغ که باید خیلی وقت پیش تعطیل می شدیم!اینجا هواش خیلی وقته آلوده ست!

تب کردم!مادر بزرگ می گه مال آلودگیه!برام چای دم می کنه!بخور ننه!

برگشتم خونه!دلم برای "فردا" تنگ شده! برای اتاق انجمن ! برای نقاشی صادق ! برای 16 آذر! برای شعر !

سارا می گه آخه این 16 آذر اینقدر مهمه؟خندم می گیره از حرفش!می خندم!دلم برای امیر مداح و بچه های شیر خوارگاه تنگ شده! به علت آلودگی هوا اونجا هم تعطیله!

فقط یه جا ست که تعطیل نیست!دفتر خاطراتمو باز می کنم!چه روزای خوبی گذشته!خودمو تو آینه نگاه می کنم!چه مبارز خسته ای!مگه کوه کندی!؟

چه گناهکار باشی چه بیگناه  وقتی نتونی مبارزه کنی مفت گرونی!تو می گی خیلی وقته امیدوار بودم دیگه نمی تونم!به چی امید بسته بودی!؟

به اسون بودن جنگ؟این یه حرف مفته!

زمونه از اونی که فکر می کنی نکبت تره!

تو این زمونه اگه کارایی که هیشکی باور نداره رو نکنی ول معطلی!دشمنا منتظرن خستگیمونو ببینن!تو اوج حنگ که همه نفس بریدن!اون که خسته تره همون موقع جنگ و باخته!

فردا جمعه ست!می خوام برم دانشگاه!یه باره دیگه 30ماده رو بنویسم!شاید یه بار دیگه پاره ش کنن!خیالی نیست!می خوام جمعه برم دانشگاه !16 آذر گذشته!ولی ما که نگذشتیم!می خوام برم دانشگاه با همون لبخند و امید!می خوام بازم بخونم:یار دبستانی من.....

می خوام مبارز بمونم...

+ نوشته شده در هفدهم آذر 1384ساعت 21:5 توسط مبارز کوچک |


باید نامه ای به آسمان بنویسم

در طوماری بلند با امضای من و تمام گرسنه ها ،دهن های پر از نفرین،لبهای پر از دشنام،

بچه های خیابانی،آدمهای خمیده،بر سکوها و پله ها،بازوهای کز کرده در سایه های مجانی ،آدمهای زیر

حلبی ها،آدمهای زیر مقواها،آدمهای به فکر فرار،آدمهای به فکر نجات،آدمهای روی تختهای عمومی

آدمهای توی اردوگاه،آدمهای پشت مرزها!باید نامه ای بنویسم  از جانب:رستم های وصله دار،آرش

های مسافر کش،سهراب های کلیه فروش،تهمینه های خیابانی،سودابه های صادراتی،شاید

آدمهایی فضایی ،سم دار یا دم دار،با چشمهای نجومی و شامه های نفس یاب ،در اکتشاف زندگی

های مدفون فرود آیند و ما را بیابند ،در زیر لایه های فراموشی!

باید نامه ای به آسمان بنویسم :برای رهایی،از فرایض موروثی،از آنچه "باید" و آنچه "نباید"

از سیم خاردار ،از آدمهای آدم خوار ،از انتظار انتظار ....

باید بنویسم به آسمان به زمین به غار ها و قلعه ها به کوه "المپ" به اهرام ثلاثه به فرعون به زئوس ،

باید بر کتیبه بنویسم :

برای اعصار بی باروت برای آدمهای بلند بی سکوت برای آدمهای زیر باران،برای آدمهای زیر آفتاب ....

باید بنویسم ...باید بنویسم ....باید بنویسم!

+ نوشته شده در نهم آذر 1384ساعت 21:6 توسط مبارز کوچک |


///لام......امروز روز زنه!یه روز مجهول الهویه که به اسم ما ـ زنان ـ نام گذاری شده ..هیچ نزدیکی با این روز حس نمی کنم!ولی سالهاست وقتی تقویم به این روز می رسه برای مامانم هدیه می خرم!اگه بخوام واقعیت و بگم از وقتی خیلی کوچیک بودم  دلم می خواست پسر بودم..به جای عروسک بازی ماشین بازی می کردم ...همیشه می خواستم قهرمان باشم ..توی کارتونا قهرمان زن نبود...میتی کومان قهرمان بچگیم بود یه مرد! ...وقتی بزرگ شدم کم کم یاد گرفتم حقوق چیه! تبعیض چیه کم کم یاد گرفتم محدودیت چیه؟کم کم بهم یاد دادن که :فردا آذر قهرمان می زاید! و شک کردم به زن بودنم !هر روز صبح از خواب پا می شدم ...خودمو تنها حس می کردم ...کم کم یادم دادن بگردم دنبال قهرمان زندگیم! من می خواستم خودم قهرمان بشم !می خواستم به خودم افتخار کنم....می خواستم توانائیهامو نشون بدم!می خواستم ! ولی سرگرم شدم! با مدل لباس و مدل مو...کم کم هیچ نقشی نداشتم... کارای سخت مال مردا بود!اونقدر توانائیهامو دست کم گرفتم که دستام فلج شد! مغزم فلج شد! کم کم خرید و فروش شدم! قلبم ! مغزم! تبدیل شدم به یه وسیله! جزئی از اشیا شدم! سنگ شدم!دانشگاه رفتم ولی دانشجو نشدم ...دانشگاه برام اونجائی که باید نبود! نگاهها مثل خوره روحم رو در انزوا تراشید !دنبال یه تکیه گاه بودم! بهش تکیه کردم ...ازدواج کردم..بچه دار شدم ...وظایف من در شستن ظرفها و غدا پختن خلاصه شد! سر کارم رفتم ولی کار هم اونی که باید نبود!افسرده و غمگین بودم! بچه دار شدم ...روز مادره!می گه مامان روزت مبارک!
این روز من نیست! روز زن....زنی که جنس دوم حساب می شه...زنی که معامله می شه! من یادم نمی ره نگاه خریدارانه ات رو! یادم نمی ره ...جای جای بدنم جای جای روحم از نگاهت خراش پیدا کرده...

نه ! نه! تو مردی! تو مقصر نیستی !خودم بودم که ندیدم ..این تاوان ندیدنه!خودم بودم که اصالتمو هویتمو توانائیمو فروختم در عوض تبدیل شدم به یه مانکن  به یه برده! این برده داری قرن ۲۱ !!!

*********دوستان خوبم این روایت زندگی نیمی از نیروی مولد جهانه! توی کشورای جهان سوم بیشتر به چشم میاد و توی کشورای پیشرفته کمتر نمی خوام به عنوان زن از حقوقم دفاع کنم! قبل از هرچیز نیاز دارم که خودم هویتم و بشناسم! زن  یه انسانه نه یه ماشین بچه سازی یا یه ماشین ظرف شوری! نه از تو که مردی انتظار ندارم حقوقمو حقوق اجتماعی و سیاسیمو حقوق اقتصادیمو برام بذاری تو سینی و بهم بدی من باید رشد کنم و تو تو هم می تونی بهم کمک کنی ...چون یه مادر آگاه بهتر می تونه بچه هایی تربیت کنه که آدم وار زندگی کنن!این به نفع همه جامعه ست!تنها دلم می خواد دیده بشم نه با چشمان  بازاری...می خوام منو انسان ببینین!

روز مادره! مادر گرمترین آغوش جهان! گاهی فکر می کنم یگانه ترین آغوش برای فرار از درد و غم آغوش مادره...شاید یه روز مادر بشم !اون روز افسانه روز تر ک خورده زنان آواره ...زنانی که توی پارک می خوابن ..زنانی که نان زن بودنشونو می خورن ..زنانی که توی عرصه کار با وجود لیاقت نادیده گرفته می شن...برای دخترم زمزمه می کنم و به پسرم یاد می دم که حقوق انسانها رو به رسمیت بشناسه که صمیمانه آدما رو دوست داشته باشه! که...

 روز زن مبارک ...

 درخت کوچک من

به باد عاشق بود

کجاست خانه باد!!؟

 

+ نوشته شده در پنجم آذر 1384ساعت 22:52 توسط مبارز کوچک |


همرزمان

همه ساله بیست و پنجم نوامبر یادبود خواهران میرابل اهل جمهوری دومینیکن که در چنین روزی در سال ۱۹۶۰ متعاقب مبارزه علیه حکومت مستبدانه تروخیلو به دستور وی به قتل رسیدند،به نام «روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان » گرامی داشته می شود.این خواهران که از آنان با لقب "پروانه های فراموش نشدنی "یاد می گردد مظهر مقاومت و مبارزه علیه قربانی کردن زنان هستند.

ما آرمان شهر طلب نمی کنیم!ما حیثیت و شرافت انسانی خود را که با آن زاده شدیم ولی در هجوم نا برابریها ،خشونت ،اجبار و تحکم مردسالار به محاق فراموشی سپرده شده طلب می کنیم .می خواهیم تلاش کنیم خواب در چشمانی که بر تهاجم خاموش علیه تحصیل آزادانه ،اشتغال ،انتخاب همسر ،انتخاب پوشش ،محل سکونت و ملیت زنان بسته شده بشکند ...ما می خواهیم فراتر از تعاریف ابزاری گوهر انسانی زن را ورای تمام تقید ها و بند ها به یاد ها آوریم...

هدف ما همیاری در ساختن دنیایی ست عاری از هرگونه تبعیض جنسیتی،نژادی ،قومی و طبقاتی!آنجا که تنها حیثیت و کرامت انسانی مبنای ارزش گذاریست...آن دنیای آزادی که شرافت انسانها محترم است ،حکم اعدام منسوخ و همه به دور از خشونت و تحمیل بر پایه عدالت و همبستگی زندگی می کنند و هر نوع شکنجه و رفتار تحقیر آمیز و اهانت بار ممنوع شده و تجاوز جنسی جنایت علیه فرد و جامعه انسانی شمرده شود.

ما معتقدیم راه دموکراسی خواهی از مسیر جنبش زنان می گذرد و جامعه مدنی میسر نمی شود جز در سایه آگاهی و همیاری زنان آن جامعه.و از تمام جنبش های اجتماعی و مدنی می خواهیم تا در کنار ما بایستند تا در کنار مردان روابطی بر پایه برابری و احترام ایجاد کنیم و جهانی مبتنی بر آزادی و صلح بسازیم و به خشونت علیه زنان پایان دهیم ....

برای زن بودنم بارها نوشته ام...برای همه آن نگاههای گزنده ای که تنها قلم می داند و خودم!برای تاریخ بی قراریهای مان برای تاریخی که در ساختنش نقشمان را نادیده انگاشتند برای زنانی که به مانند ابزار در پستو ها پنهان می شوند برای دختران زنده به گور سالهای دور و نزدیک!برای زنده به گورانی که راه می روند!حتی دانشگاه هم می روند!و نمی خوانند و نگاههای سردشان بر پیکره بیمار این جهان تا ابد پایدار است و من دلم از انزوایمان می گیرد....برای خودمان شاخه حقوق زنان ساخته ایم تا بگوییم که هستیم و من می هراسم از پژواک فریاد هایی که در چرخه ای تکراری تنها به گوش خودمان می رسد!

۲۵ نوامبر است تاریخ جنبش زنان را مرور می کنم از ایران و زنانش اثری نیست!سعی می کنم اسامی را در خاطرم نگه دارم ـباشد برای روز مبادا! ـ و لبخندی بر لبانم تحمیل می کنم و می دانم نا امیدی شمارش معکوس ثانیه های مرگ است...و داستان مشرق زمین را می سرایم

مشرق زمین شما رویا ها را از گنجینه سینه زنان می دزدد...اینجا عواطف غیر مجاز است

مشرق زمین شما به هنگاه سخن گفتن با زنان ساطور به دست می گیرد

مشرق زمینتان تاج شرفش را از جمجمه زنان می سازد

مشرق زمینتان زنان را به نیزه محصور می کند

مردان را برای پیامبری برمی گزیند و زنان را زنده به گور می کند

در هم مشوید از عصیان من از این سلاخ خانه بزرگ،بر این مرگ و بر این گور...مرا ببخشید اگر به قلمرو

مردان تجاوز کرده ام!چرا که ادبیات بزرگ ادبیات مردان است!و عشق سهم مردان است ...و شهوت نیز!و

هر زنی که از اندوهش بگوید ابله است!و من زنی ابله هستم!

پ.ن

شاید اینایی که نوشتم خیلی تکراری باشه یا خیلی سطحی!ولی من باور کردم که اگر امروز درد را عمیقآ حس می کنم باید خودم و خودمان!و تنها خودمان !سر از برف بیرون کنیم!و نه فقط خود زنان حتی خود مردان!به خاطر آن آرمان مشترک!به خاطر آنکه جدا نیستیم!و نبوده ایم!

+ نوشته شده در چهارم آذر 1384ساعت 21:7 توسط مبارز کوچک |


چه رنجی ست لذتها را تنها بردن!

چه زشت است زیباییها را تنها دیدن!

و چه بدبختی آزار دهنده ای ست تنها خوشبخت بودن!

+ نوشته شده در سوم آذر 1384ساعت 21:8 توسط مبارز کوچک |


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me