تبليغاتX
فردا

شب شده...خوابم نمی بره...صدای رفیق طبری مثل مسکن می مونه....میگرن لعنتی چنگ می زنه!هی چنگ می زنه!بهش اعتنا نمی کنم....

زمان را نیک سنجیدن/ز چهرش پرده افکندن/زبان رنگ دانستن/به راز سنگ پی بردن/مسیر چرخ پیمودن/هزاران قصه نادیده دیدن/سخت جان گشتن/به سختی پا فشردن/اندک اندک پهلوان گشتن/توانا کردگار این تبار "آدمیزاد " است...

تمام روزهای گذشته از جلوی چشمم می گذرن...هنوز کتفم درد می کنه!هنوز پر از حرفای نگفته ام....اگر امشب خدا را در خواب ببینم حتمآ در آغوشش زار زار گریه می کنم!و برایش می گویم از خودمان!حتی اگر همه دروغ بگویند او آنجا بود!کنار ما ....زیر آن تابوتها!خدا آنجا بود!در تلالو اشکهایی که صمیمانه و صادقانه بر این زمین بیگانه ریختند...اگر خدا را دیدم ...حتمآ می گویم که بوی تعفن ریا و دروغ روحم را آزرده کرده!حتمآ می گویم از همه رنجی که مستحقش نبودیم!حتمآ می گویم که یک گل بهار نیست!....یعنی می شود امشب ببینمش؟و آنها چه می دانند که من خدایی دارم که به زبان عربی اختلاط نمی کند!او که هر روز داستان گنبد کبود را برایم می خواند...او که هست در عشق دخترک به عروسکش...او که پاکتر است ...او قلب مادر است ...او که مغرورتر است از نگاه پدر ..او که جاریست در عظمت شب...در سرخی فلق...خدای من می پزیرد دعوت مرغ عشق را و در قفس کوچکش حاضر می شود!......من از خدای خودم نمی ترسم!همه هراسم از ناخدایی ست که کشتی وجودمان را به گل نشانده!!!

اگر امشب در خواب ببینمش ....می گویم:او خودش بود که انار زندگی را برایم دانه کرد...او خودش بود که سیب سرخ به من داد....او گوش می کند به حرف من....حرف می زند با گوش من...

من از او نمی ترسم که از آغاز این گنبد کبود غیر از خدا خیچ کس نبود!تنها اوست که صورتم با سیلی اش بیگانه است!دل خدای من می سوزد به حال غیبت لبخند...تنگ می شود برای بازیهای کودکی...او همانقدر که آسمان بزرگ است...همانقدر که من کوچکم...همانقدر که تو خودت را عاقل فرض کردی  مهربان و بخشنده است ...

ساعت ۳ صبح است ...نخوابیده ام...می روم آبی به صورتم بزنم....دیگر چیزی نمی بینم...مادر بالای سرم گریه می کند...چشمتو باز کن...چی شده....چرا افتادی روی زمین....مادر از نگرانی نمی داند به کجا زنگ بزند...کم کم چشمانم را باز می کنم...من حالم خوبه...همه منتظرن بدونن چی شده!من چیزی یادم نمی آید...دیشب من بودم و خدا بود...من گفتم و او شنید!..

در امن ترین آغوش جهان خوابیده ام!برای مامان تعریف می کنم...چه دیده ام...برای مامان از آن ها که گمنامند می گویم!مامان هم گریه می کند!به مامان از انجمن می گویم!از آرمان...از کیوان....از شروین...از همه آنچه ساخته ایم!و از هراسم....از اینکه مبادا اندوهی سر رسد از پس کوه...مامان لبخند می زند...مثل بچگی هایم پیشانی ام را می بوسد....

کاغذی بر می دارم....

کنار پنجره خوابیده ام به صبح بهار

صدای ضربه باران به روی پنجره ها

مرا به خلوت بیدار کوچه ها می خواند:

و باز می گوید:

"برای هم نفسی با بهار بیرون آی !"

+ نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 21:23 توسط مبارز کوچک |


تاوان عشق را

ـ که می پردازد

وقتی که راه

از میان آتش می گذرد؟؟

+ نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 22:32 توسط مبارز کوچک |


چقدر بی رحم سوگوارمان کردند

از نردبان فرصت و فراست بالا رفتیم تا ماه را در دستانمان بگیریم

همیشه غایب در مجلس لبخند و نشاط

همیه حاضر در مجلس ترحیم حیات

آری شکارماه تاوان دارد...!

 من معترضم!من مخالفم و بهای مخالفتم مشت و لگد هایی بود که به صورتم و صورتمان نواختند!اما من هنوز معترضم!و ابزاری جز گفتگو نمی شناسم!من زبان شما را نفهمیدم!آن وقت که به دانشگاهمان یورش آوردی ...آن زمان که با کارت بسیج دانشجویی خانه امن ما را تصرف کردی!آن زمان که اعتراضم را بر نتافتی و وحشیانه با چوب و آجر به ما حمله کردی!....من معترضم!نه امروز ..نه تیر 78 ...و نه 16 آذر 1332 ..قرنهاست که من معترضم و آوای اعتراضم در گوش تاریخ پیچیده است!...اما تو گوشهایت را گرفته ای...

امروز ۲۲ اسفند است!امروز شهدای گمنامی را شبانه به دانشگاهمان آوردند!امروز اشک امانمان نمی داد که بگوییم :دانشگاه را به پادگان بدل نکنید!دانشگاه گورستان نیست!که بگوییم : 18 تیر هنوز از یاد من و ما نرفته!که بگوییم شأن شهید را لگد مال نکنید!آقایان بوی گند بازی های سیاسی تان زمین و زمان را برداشته!

اما ما گفتیم و تو یورش آوردی!...و همه چیز تار شد!

دیگر چشمانم ندید ...دوستانم زیر پای تو بودند و تابوت ها از بالای سرمان گذر کردند وشهدا دفن شدند!براستی آیا تو ارزش شهید را دانسته ای!؟آیا تو می خواهی فرهنگ شهادت را ترویج دهی؟من دیدم ...ما دیدیم ...

امروز در دانشگاه ما شهادت مدفون شد!آبرو مدفون شد!شرف مدفون شد!امروز بار دیگر در پهنه عرصه ای که این بارها این فجایع را بر خود دیده دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف مورد ضرب و شتم بسیج دانشجویی و لباس شخصی ها قرار گرفتند!

......

به خانه می رسم...صورتم تبدار است...دلم گرفته و تمام بدنم درد می کند...مادر نگران می شود...از میترای همیشگی خبری نیست...حوصله ام سر رفته!جز کاغذ و قلم مرهمی نمی یابم!می نویسم ...می نویسم...می نویسم!بغض گلویم می شکند!دانشگاه....شهید....بسیج..........!

آسمان سیاهتر از هر شب است...اما پنجره را که باز می کنم..سوسوی خانه های شهر را می بینم!چه کسی می داند بر ما چه گذشته!چه کسی می داند!......می نویسم...و نوشتن هم دردی دوا نمی کند...

در این جاده زیر هر پا به شکلی خالیست

این جاده برای رفتن نیست!

برای ماندن هم نیست!
برای میخکوب شدن است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دانم کاش می توانستم مثل هر روز از "فردا " بخوانم و از "امید"!امشب چشمانم بارانی تر از هر شب است تنها در میان تنهایان:

 

"فردا حتمآ روز دیگری ست"

+ نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1384ساعت 21:24 توسط مبارز کوچک |


من زنم که دیگر بیدار گشته ام /از خاکستر کودکانم برخاسته ام و طوفان گشتم/من دیگر آن زنجیر ها را از پا گسسته ام /من درهای بسته بی خبری را گشوده ام /با نگاه تیزبینم همه چیز را در شب سیاه وطنم دیده ام/من دیوارهای کشیده زندان را دیده ام که آزادی را در شکمهای گرسنه خود بلعیده اند!/من در کنار تو و در راه ملتم قدم گذاشته ام تا یک جا بشکنیم این همه رنج زندگی و بند بندگی را !...

۸ مارس...

خواسته هایمان را روی کاغذ می نویسم...کامپیوتر انجمن را با هزار دردسر به همکف ابن سینا می آورم...و سرود ...به امید آنکه فقط یک نفر در ذهنش به دنبال چرایی این حرکت بگردد!...۸ پلاکارد آماده می شود...مقاله های کوتاه مهر انگیز کار را با کمک شروین مهران و علی چاپ می کنیم...علی بیش از بقیه کمک می کنه و من بیش از بقیه باهاش دعوا می کنم....!همه بچه ها با وجود همه کاستی ها امروز رو تحملمون می کنن!ما هم تا می تونیم شلوغ می کنیم!با هر کی که رد می شه در مورد ۸ مارس صحبت می کنم!لبخند می زنم!و امیدوار ....و فریاد می زنم...رهایی ...زن...مرد...انسان...فردا!!

ساعت ۱ جلوی بوفه:پلاکاردها را در دست می گیریم!حتی ۸ نفر هم نمی شویم!اما سرود می خوانیم و هنوز ....!

با دخالت حراست بعد از نیم ساعت همه چیز را جمع می کنیم!و باز هم اتاق انجمن !یگانه جایی که حس زنده بودن به جاری شدن می خواند!

ساعت ۴.۲۰ پارک دانشجو

......با دخالت نیروی انتظامی بیست دقیقه بیشتر طول نکشید. 

باز هم دیر رسیدیم!باز هم مثل همیشه!...

آرمان کتک خورده و با موتور در رفته....بچه ها با قیافه های   ۶X۴ یه گوشه وایسادن!کوهیار و موقع عکس گرفتن دستگیر کردن!توی مینی بوس نشسته!من دلم گرفته!............................

گفتنی ها کم نیست!

من و تو کم گفتیم!..............................

+ نوشته شده در هجدهم اسفند 1384ساعت 21:25 توسط مبارز کوچک |


از گرداب امروز به تالاب فردا...                                     

تکرار

تکرار

تکرار...

به ستوه آمد جان از ستم کسالت

از سُم ضرب یکنواختی...

من سلطان سرزمین زمینم!

و تاجی از کفرهای ناشناخته بر سر دارم...

وضویم را با گناه می گیرم و تنها درد انسان بودن کافیست

تا از هزار رستاخیز تبرئه شوم...

من انسان ممنوع هستم

معرکه گیر عقل...متولی عاطفه ..کلید دار درک و کاشف درد

میدانچه بازیچه هایی به نام عدالت ...به نام آزادی

و هیچ کس به من نگفت

مخترع عدالت که بود؟

و آزادی را چه کسی کشف کرد؟

برادرم ...همزادم... انسان شاعر بود

که در رگبار بارانهای مقطوع النسل

 و در تکرار پاییز هایی که اندوه بودند و افیون...

از او تنها دو دست آغشته به روزمرگی مانده که از آن قطره قطره رویا می چکد...

اکنون دستان همزادم که روزگاری لانه رویا بود ..

چنگالهای تیزی ست که از دریدن ابایی ندارد!
و شما بگویید ...

در این بازی ستمکار چه کسی ست؟

و شاید هم ستمکاری در میانه نیست

و ستم خود بازی است!

بازی انسان ممنوع!!

+ نوشته شده در دوازدهم اسفند 1384ساعت 21:26 توسط مبارز کوچک |


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me