تنها شانه هایت را می خواهم
برای پیشانی ام.
+ نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1385ساعت 21:25 توسط مبارز کوچک
فقط دینی است بر گردنت برای لجاجت با دشمن : یک روز بیشتر زیستن! ناظم-حکمت(۱۹۶۳-۱۹۰۲) پانوشت:"توبه نامه ای" امضا کرده ام!همه چیز به حالت معلق در آمد.اخراج نشدم ! توبه نامه را به خاطر خودم و پدرم امضا کردم.برگشتم خوندم نوشته هامو به اینجا رسیدم!امروز می خوام بنویسم که من می خوام وفادار بمونم!به همه اون چیزی که امروز با صرف هزینه زیاد به دستم رسیده. داشتم با اتوبوس می رفتم دانشگاه،با دقت به آدمای روبه روم داشتم نگاه می کردم،یه چهره توجهم رو جلب کرد!یه چهره مهربون و رنج دیده،معلوم بود تازه به شهر اومده ،چهره آفتاب سوخته اش اونقدر زیبا بود که من می خواستم تا همیشه نگاهش کنم!خیلی ناگهانی کتاب سواد آموزی اش رو در آورد و از من پرسید اینجا چی نوشته؟ گفتم نوشته کار،برکت!با شرمندگی گفت که از پرسیدن سوالهاش حجالت می کشه!کلی باهاش حرف زدم...و سعی کردم تشویق بشه...اما همون یه تلنگر کافی بود برای تلاش بیشتر!دوباره شروع می کنم!با چشمان باز.... راستی یکی از بهترین تحلیل هایی که خوانده ام را هم بخوانید:چرا به فراخوان گنجی نه می گوییم؟
+ نوشته شده در بیست و ششم تیر 1385ساعت 21:52 توسط مبارز کوچک |
و تمام شادیم را به اندوهگینان جهان........ نمی خوام از هفته ای که گذشت بنویسم .آخر نبض زندگی همیشه می زند.و این من بودم که نبض شور و شعورم از طپش افتاده بود! تجربه! این روزها چه قدر این کلمه را هجی کردم برای خودم! و چه قدر سنگین و گران بود این کلمه!تنها شده بودم!و هیچ صدایی نمی شنیدم. نه از زمین و نه حتی از آسمان!... این روزها همه حرفهای دوستان دور ونزدیک را خواندم.برخی از نوشته ها آنقدر با خلوص نیت نگاشته شده بود که بارها خواندم و بارها گریستم.و آنجا بود که حس کردم هنوز خوشبختم من!این روزها خیلی ها نگرانم بودند ...خیلی ها مراقبم بودند...و من سپاسگزارم...تا همیشه... سر دو راهی مانده بودم... فراموشی...خستگی و رخوت...هرگونه نتیجه گیری منطقی را از من گرفته بود!من بودم و تیک تاک ساعت!مثل اعدامیانی که منتظر طلوع خورشیدند،تا جهان را یکسره ترک کنند!و صبح آغاز می شد با لبخندی که از سر اجبار بر خودم تحمیل می کردم و شب هم با کابوس.... این روزها به حرفهای دکتر م. فکر می کردم،به اتهاماتم...به همه آن جملاتی که مسلسل وار روحم را منقلب کرده بود..همه آن کلمات تحقیر و سرکوب..همه آن حرفهایی که تحملش برایم بسیار سخت می نمود!و بلاتکلیفی بدترین مجازاتی بود که برایم تدارک دیده بودند!.... تو لبخند می زدی و لبخندت کافی بود که برای چند لحظه من هم لبخند بزنم.می گفتی:هنوز کره زمین برای من جا دارد!...و تو هرگز نمی فهمیدی که برای جایی که امروز ایستاده ام چه زجری متحمل شده ام!.... تو نمی توانی بفهمی و اگر هم بفهمی درک نمی کنی،من زیر پایم می لرزد!و این بار من یک نفر نیستم!من یک خانواده ام!می فهمی؟؟ خسته ام از نگاههای ترحم آمیز!...نگاهش کنید!بیچاره دلخوش است!به دوستانش دلخوش است، به انجمن پوسیده شان دلخوش است، بیچاره به "فردا" دلخوش است،و نمی داند که فردا همان فریب دیروز است که می گفت:فردا حتمآ روز بهتری ست! نه ! من نمرده ام! و آنجا که مبارزه در کار است شکستی نیست،هر چه هست تلاش است و آموختن،و هراسی هم نیست!روی سخنم با دوستانی ست که از آب گل آلود ماهی می گرفتند،و من به زودی جواب نگاههای تمسخرآمیزشان را خواهم داد،و من خودم را به زندگی می گویم،آخر من بر این زندگی عاشقم!من حرکت می کنم...زمین می خورم..برمی خیزم...و توقف نخواهم کرد ...زیرا که کودکان "فردا" خرمن کشته امروز مرا (و تو را ) می جویند "دی" زمانی دارد....زمستان اجلش نزدیک است پانوشت: ۱-در صورتی که مسئولین محترم دانشگاه تصمیم بر اخراج و یا عفو من صادر کنند به اطلاع عموم دوستان خواهم رساند.۲- تعداد ۴۲ میل به دستم رسیده که حتمآ در اسرع وقت جواب خواهم داد و شما هم حتمآ تاخیر مرا خواهید بخشید.۳- و راست می گفت: که هر چه باشد انسان همیشه کمی خطاکار است!
+ نوشته شده در بیست و دوم تیر 1385ساعت 21:53 توسط مبارز کوچک |
اخراج!
پانوشت: واقعه سخت نامنتظر بود و زمان اندک...
+ نوشته شده در نوزدهم تیر 1385ساعت 21:54 توسط مبارز کوچک |
از مشق شب این زندگی کودن ،دل برگیر
در پشت فانوس آباد ستاره ها منظومه ای ست که بر مدار جان تو می چرخد از چه در گریزیم؟ در میان رویاهای آفت زده شاید هنوز نهالی سالم مانده باشد تا دوباره سبز و آباد شویم...
+ نوشته شده در هجدهم تیر 1385ساعت 21:55 توسط مبارز کوچک |
Karl Marx,Early Writings,Harmondsworth,1975,page377 و سرمایه داری همان قلمرویی ست که آدمی تابع تولیدات خویش است .و همین تولیدات سرنوشت او را معین می کنند با شکلی تحکم آمیز باز می گردند تا هستی انسان را متاثر کنند ! پول نوعی زبان آشفته است!همه چیز به طرز جادویی به ضد خودش تبدیل می شود اما به دنبال آن دنیایی هستم که هر کس فعالیت خود را داشته باشد و هستی مشترک به زندگی مان بازگردد!دنیایی که در آن هستی مصادره شده خویش را که در جامعه طبقاتی از ما بیگانه شده بازیابیم..اگر ابزار تولید مشترکآ در تصاحب همه قرار بگیرد و به نحو دموکراتیک هم بر آن نظارت شود آنگاه حتمآ جهانی می سازیم که به اشتراک به همه ما تعلق دارد و واقعی ست! پانوشت: ۱-اما چرا درباره "پول " نوشتم!آخر این روزها جای زنده و مرده عوض شده و مرده بر زنده ستم می راند!...داشتم سوار تاکسی می شدم ...هوا به شدت گرم بود...صدای بوق ماشینی توجهم رو جلب کرد!راننده زن بود...سوار شدم...ناگهان صدای فریاد راننده های همیشگی خط انقلاب - آزادی بلند شد:که ضعیفه!اومدی نون ما رو آجر کنی؟مگه تو مرد نداری که اومدی مسافر کشی...و کلی حرفهای نامربوط دیگه که از تکرارشون معذورم!....زن با نگاهی عمیق و محزون باز هم برای مردم بوق می زد...نگاهش می کردم!بغض کرده بودم...چیزی نمی گفت اما...فهمیده بود که نگاه پرسشگرم منتظر مانده!...و شروع کرد از درد زندگیش گفت...از شوهر معتاد و فرزندان قد و نیم قد...از آدمهای شهرمان گفت...از راننده تاکسی بودن و درد زن بودن!از تن فروشی....نمی خواستم دیگر بشنوم...اما او می گفت و اشک امانش نمی داد.... ۲- کتاب جنبش حقوق زنان در ایران نوشته الیز ساناساریان /ترجمه نوشین احمدی خراسانی رو به همه دوستان توصیه می کنم و یه خبر جدید: حلقه مطالعات زنان انجمن اسلامی دانشجویان دومین جلسه هم اندیشی خود را برگزار می کند .هرکس مایل به شرکت در این جلسه هست به من خبر بده. ۳- جمله قصار: شعور همان غریزه است وقتی تجربه را پشت سر می گذارد!!
+ نوشته شده در پانزدهم تیر 1385ساعت 21:56 توسط مبارز کوچک |
ثنای جان فشانان عدالت را ز سر گیرم ....زمانی نو رسد از راه....از این رو آنچنان باشیم کان شایان تاریخ است ///لام می گن ترس ریشه در آینده داره و کسی که از آینده رهاست ترسی نداره!اما واقعیت اینه که ما از آینده جدا نیستیم!واقعیت اینه که به هم گره خوردیم!شایدم این طوری بهتره!دلم نمی خواد به حکمت اپیکوری اعتقاد پیدا کنم،که می گه:آدما به جهان پر درد و رنج پرتاب می شن!و بعد می فهمن تنها ارزش بدیهی همون لذتی ست که خودشون احساس می کنن مثل یه جرعه آب گوارا یا حتی یه نگاه رو به آسمون!...اما من به صداهایی که از خاک می شنوم ایمان دارم!به دستان زحمتکش پدرم!به دستانی که رنج را تحمل می کنند چون عاشقند!من ایمان دارم که رنج، گنج انسانی ست! و ایمان دارم به جرعه های تلخی که از ساغر زندگی نوشیده ام !... امروز امتحانام تموم شدن...امروز دانشگاه هم رفتم!به سختی! به انجمن هم رفتم!آدمهای زیادی آنجا نبودند!اما انجمن همیشه انجمنه!هوای گرفته...بوی سیگار...کاغذهای مچاله شده...در و دیوار بیرنگ!اما این همونیه که بیرونیها می بینن!انجمن برای من با تمام گرفتگی هاش پر از آدماییه که من صمیمانه دوستشون دارم!...وقتی از انجمن بیرون آمدم!به پشتم نگاه کردم!۲ ترم گذشت.... ۲ ترم...تو این مدت خیلی یاد گرفتم...خیلی زمین خوردم...خیلی گریه کردم ...خیلی خندیدم!خیلی دوست داشتم!خیلی زندگی کردم!...اما ... حرفهایی هست همیشه که کسی نمی زنه!اما من می گم!حتی اگه کسی نخونه!حتی اگه اینجا رو آدمای نامحرم زیادی می خونن...حرفهایی هست که ما نمی زنیم چون راحت تریم!اما باید گفت: من از میترا می خواهم بنویسم ...از میترایی که خیلی خوشحال بود که جایی پیدا شده که اسمش انجمنه،آدمایی داره که فکر می کنن،می نویسن ،بحث می کنن...به "فردا " فکر می کنن...و اعتراف می کنم که انجمنی ها بسیار دوست داشتنی و مهربان بودند همیشه!اما میترا یادش رفت برای چی اومده بود!اومده بود درس بخونه..اومده بود بزرگ شه!نیومده بود ممنوع الورود بشه...نیومده بود .... تقصیر انجمنی ها نبود چون اونا مسئولیتی نداشتند...تقصیر آقای دورعلی ،مامان و بابا هم نبود!چون گوش شنوایی نبود که بشنوه!تقصیر خودم بود!تقصیر خودمه که امتحانامو خوب ندادم!تقصیر خودمه!اما هنوز تموم نشده...هنوز وقت دارم!به شرط اینکه یادم نره!... بابا حرفی نمی زنه!من هم که اونقدر تو خودم بودم این روزها ،که اگر حرفی می زد هم نمی شنیدم...تابستون شروع شده و من می خوام کلی کتاب بخونم!می خوام آلمانی بخونم...می خوام ورزش کنم...می خوام آواز بخونم...می خوام هنوز زندگی کنم...می خوام نمیرم توی روزمرگی ها...می خوام بنویسم هنوز ... می خوام از درسایی که گرفتم بنویسم...از میترایی که می خواد یه آدم موفق باشه نه یه آدم سر خورده!می خوام از آرزوهایی بنویسم که مسئولم در مقابلشون!می خوام از آدمایی بنویسم که دوستم دارند و من نیز! ... در این عمر گریزنده که گویی جز خیالی نیست تو آنِ جاودان را در جهان خود پدید آور!
+ نوشته شده در دوازدهم تیر 1385ساعت 21:56 توسط مبارز کوچک |
و به عصر تیره روزگار می گذرانیم کلمات صادق نابخردانه می نمایند... چه عصری که در آن سخن گفتن هم جنایت است.... تیرماه امسال مطلبی با عنوان سرمایه نوشته بودم که امروزدر ادامه آن پست و با پافشاری بر مواضع پیشین بر آن شدم تا پاسخ بدهم به آن دوستانی که نقد تئوریک به پست "اندیشه" داشتند : ذات نظام سرمایه داری نخست و قبل از هر چیز جستجوی سود است و از آنجا که مبتنی بر مالکیت خصوصی ابزار تولید است در نتیجه مبتنی بر جستجوی سود از جانب تولیدکنندگان و کارفرمایان نیز هست. از طرفی نوعی مبادله در این نظام حاکم است که- بر خلاف مبادلات نظام های قبلی که به شکل معاوضه بوده و رابطه میان مبادله کنندگان رابطه برابری بود – مبادله پول با پول است و واسطه این میان نیز کالاست و دست آخر پولی بیش از آنچه در آغاز موجود بود به چنگ می آید. اما سوال آنجاست: این سود از کجا آمده است؟ پاسخ بسیار واضح و روشن است...رفیق! هرگز نمی توان ادعا کرد که قانون ارزش در هر مبادله ای مراعات شود چرا که قیمت ها پیوسته در نوسان است و این بستگی دارد به وضع عرضه و تقاضا. از طرف دیگر می توان نابرابریهای کار اجتماعی را هم در نظر گرفت که مسلمآ نمی توان منکر تفاوتهای کیفی کار سر کارگر با یک مهندس شد. اما آنچه توجه ما را به خود جلب می کند آن است که ارزش کار درست مانند هر نوع کالای دیگری اندازه گیری می شود و دستمزدی که سرمایه دار در مقابل نیروی مصرف شده کارگر به او می پردازد معادل است با: " مقدار کار اجتماعی لازم برای تولید کالاهایی که وجود آنها برای تامین زندگی کارگر و خانواده اش ضرورت دارد" و نکته دیگر زمان لازم برای انجام کار است.و اینجا تعریف دیگری به میان می آید که همانا"ارزش اضافی" است که عبارت است از :مقدار کار یا ارزشی که کارگر اضافه بر مدت زمان کار لازم(همان زمان معادل با ارزش مزد خویش)تولید می کند . بعبارتی آن بخش از کار روزانه که برای تولید ارزش متبلور در مزد کارگر محسوب می شود کار لازم و مابقی کار اضافی ست که منتهی به سود سرمایه دار و استثمار کارگران است. برای افزودن به مقدار ارش اضافی دو رویه اساسی وجود دارد: 1- طولانی تر کردن زمان کار 2- پایین آوردن مدت زمان کار لازم. و یکی از وسایل کاستن از مدت زمان کار لازم"افزودن بهره وری" است به نحوی که تولید ارزشی معادل ارزش مزد در مدت زمان کوتاهتری ست.با افزایش بهره وری کار خود به خود مدت زمان کار لازم کاهش یافته و در نتیجه در صورتی که سطح مزد های اسمی بی تغییر بماند ارزش اضافی افزون می شود. و اینجا ما با کالایی سر و کار داریم که بنا به ارزش خود خریده می شود اما بیش از ارزش خود تولید می کند که همان کار انسانی ست! و آنجا که نوشتم توسعه نظام سرمایه داری دو نتیجه بیشتر ندارد:1- افزایش تعداد کارگران2- تشدید فقر (و با تمسخر شما مواجه شدم که فرمودید قشنگ چرت و پرت نوشته ام!) مقصود از افزایش تعداد کارگران این است که به موازات توسعه نظام سرمایه داری قشر های واسط خرده بورژوا تحلیل رفته و فرسوده می شوند و جذب طبقه کارگر می شوند . و البته اثبات مسئله تشدید فقر آنقدر ها هم آسان نیست چرا که اگر مزد را بنا به تعریف همان حداقل قدرت خرید برای ادلمه حیات و معیشت کارگر بدانیم با افزایش تولید سطح زندگی کارگر بالاتر می رود زیرا احتمالآ هر جامعه ای آن حدی را که با امکانات تولیدی اش متناسب است به عنوان حداقل زندگی در نظر می گیرد. و اینجا تنها راه اثبات تشدید فقر استفاده از نظریه ای جامعه شناختی ست که همانا بین مارکس و ریکاردو مشترک بود و آن است که افزایش مزدها منجر به افزایش زاد و ولد می شود و بدین سان ذخیره ای از نیروی انسانی پدید می آید .از طرفی ماشینی شدن به بیکار شدن کارگران منجر می شود و همان مکانیسم ایجاد سپاه ذخیره بر سطح مزدها سنگینی می کند و مانع بالا رفتن آن می شود. و اما آنچه بیش از همه مورد توجه نگارنده است همان اعتراضی ست که نسبت به مقوله " انسان تام " وجود دارد...عنوان انسان به موجودی داده می شود که "کار" می کند و اگر کار او در شرایط غیر انسانی باشد دیگر او کاری نکرده که سازنده ذات انسانی اش باشد زیرا که کار برای مزد بگیران جز وسیله ای برای معیشت نیست و کار این بار به جای اینکه مظهر انسان باشد به ابزار معاش او تبدیل می شود.و او دچار از خود بیگانگی می شود. خود کار فرمایان نیز با خود بیگانه اند زیرا که برده بازار پیش بینی نشده ای هستند و محروم از جنبه های انسانی در کار خویش کارگر را استثمار می کنند و به نفع مکانیسمی بی نام و نشان با خودش بیگانه می شود و بیشتر در جهت نفع سرمایه گام بر می دارد تا رفع نیاز! و برتولت برشت چه زیبا نوشته بود: از نبرد های طبقاتی خسته در جهانی ستم نشسته لیکن هنوز ایمان داریم که نفرت بر دنائت چیره می شود و فریاد خشم در ستم رساتر است!! اما دریغ! ما می خواستیم جهان را از مهر سرشار کنیم اما خود مهربانی نتوانستیم... پانوشت:۱-به دوستانی که از پشت پنجره های مجازی مبادرت به انواع فحاشی و تحقیر می نمایند پیشنهاد می شود با افزودن چاشنی شجاعت و جسارت و با استناد به (احتمالآ)منطق به اظهار نظر بپردازند و بدیهی ست تمامی انتقادات وارده به شخص نویسنده وبلاگ تنها در چنین فضایی پاسخ داده می شود و مباد آن روز که از سر کینه و غرض ورزی به قضاوت بنشینیم.۲- به آقای حسین پیشنهاد می کنم به خواندن کتاب "سرمایه" مبادرت ورزند که غفلت موجب پشیمانی ست. و در صورتی که آن را خوانده اید توجه شما را به کتاب "کارل مارکس"زندگی و دیدگاه / نوشته دکتر مرتضی محیط/ بخش "کارمزدی و سرمایه" صفحه 125 جلب می کنم.۳-و شما اگر به عصری روزگار می گذرانید که انسان یاور انسان دیگر است از ما هم با گذشت یاد آرید...
+ نوشته شده در یازدهم تیر 1385ساعت 22:11 توسط مبارز کوچک |
بر سر آنم که گر ز دست بر آید دست به کاری زنم که غصه سر آید منظر دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته در آید صحبت حکام ،ظلمت شب یلداست نور ز خورشید خواه،بو که بر آید بر در ارباب بی مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به در آید ترک گدایی مکن که گنج بیابی از نظر رهروی که در گذر آید صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و چه در نظر آید بلبل عاشق،تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ گل بر آید غفلت حافظ در این سرا چه عجب نیست هرکه به میخانه رفت بی خبر آید
+ نوشته شده در هشتم تیر 1385ساعت 21:57 توسط مبارز کوچک |
بیست و هفتم خرداد چهل و نه /برگرفته از جزوه زیر زمینی نوعی هنر نوعی اندیشه ****** تئاتر رفتن هم مثل خیلی کارهای دیگر منحصر به عده خاص است!اما دیشب مامان زنگ زد و گفت بلیط تئاتر "از خاک تا افلاک " رو داره...ما هم که از خدا خواسته!به سمت تئاتر شهر سرازیر شدیم!جلوی گیشه پر از آدم بود!نزدیکتر شدم...تا حالا این همه خانوم چادری و این همه آقا با شمایل دوستان بسیجی جلوی گیشه تئاتر شهر ندید بودم!نکته جالب دیگه ردیفهای جداگانه خانم ها و آقایان بود!البته ما چون در ردیف مهمانان بودیم شامل حال ما نشد! کنار دستم یه بچه بامزه نشسته بود که اسمش علیرضا بود!همه توجه من و به خودش جلب کرده بود!بلند بلند از مامانش سوال می کرد!بلند بلند می خندید و من با شنیدن صدای خنده اش خندم می گرفت!!خلاصه با ۱۰ دقیقه تاخیر تئاتر شروع شد! موضوع تئاتر درباره جنگ ایران و عراق بود...بگذریم که همیشه آنقدر همه مفاهیم را دستمالی کرده ایم که حتی علیرضا هم خسته بود از دیدن آن صحنه ها!! دفترمو باز کردم تا نکاتی رو که به ذهنم می رسه رو فراموش نکنم!علیرضا یه آدم خوشگل کشید وسط کاغذ!و کلی خندیدیم!مامانش چادرشو جمع کرد و به علیرضا تذکر داد که ساکت باشه! صحنه اول انسان رها شده در بیابان...راز و نیاز...وسوسه شیطانی...نوای ترس و تنهایی! صحنه دوم :پیرمرد میاد روی صحنه،بالای خاکریز داد می زنه:آهای کسی اینجا نیست؟صدای بال کبوتر فضا رو پر می کنه!یک پیرمرد دیگه از پشت میاد می گه ///لام برادر! علیرضا از من می پرسه کدوم اینا دشمنن؟می گم این دشمن نیستن احتمالآ !لبخند می زنه می گه اونی که تفنگ دستشه دشمن نیست!؟مامانش می گه اونی که تفنگ دستش نیست دشمنه!! نمایش با جملات به شدت تکراری دنبال می شه! اکبر عبدی که وارد صحنه می شه جمعیت دست می زنند ، او هم نقش یکی از بسیجی ها را بازی می کند منتهی با زبان طنز و بهره گیری از زبان شیرین ترکی!!(که این روزها به شدت هزینه دارد !)جمعیت را می خنداند!مثلآ در جایی از نمایش فرمانده با صدای بلند می گوید: روحیه.....عالیه!!اکبر عبدی هم داد می زند:فقط شکمها خالیه! داستان ادامه پیدا می کنه...چهل سال از جنگ گذشته...و همه آنها که هم نبرد بودند دور هم جمع شده اند برخی در جمع نیستند که به فرمانده می گوید دو دسته اند:یا آنهایی که دیگر بسیجی نیستند!یا آنهایی که شهید شده اند.... ادامه نمایش به نوحه خوانی و گریه می گذره!علیرضا حوصله اش سر رفته! مامانش داره گریه می کنه!کی می ریم خونه؟؟؟مامانش نمی شنوه! همه دارن گریه می کنن تقریبآ!نمایش تموم می شه!همه دارن دست می زنند... یادم می یاد آخرین تئاتری که دیده بود:شب هزار و یکم بود به کارگردانی استاد بهرام بیضایی!و باز یادم می یاد توی سالن چهارسو چه زجری برای دیدن تئاتر کشیدیم!بعد مقایسه کردم تئاتر امروز رو (اگه بشه اسم تئاتر روش گذاشت)با اون تئاتر! هزینه هنگفتی که صرف جلوه های ویژه و موسیقی تئاتر شده بود به علاوه بلیط های مهمان بیشمار ذهنم را مشغول کرده بود!روی صحنه تئاتر تانک واقعی ندیده بودم که آن هم دیدم!! اندر عجایب این تئاتر هر چه بگویم کم گفتم!! با علیرضا خداحافظی می کنم!موقع خداحافظی می خنده و میگه بنگ!بنگ!من کشتمت!! می خندیم دوتایی!...توی سالن انتظار تئاتر شهر دارن نماز جماعت می خونن!یاد یونیون شریف افتادم!و بچه های دوشنبه!!و افطاری! داریم بر می گردیم!سارا از تئاتر خوشش اومده!مامان ساکته!منم دارم بحث می کنم همش!بابا هم شب کاره امشب! شهید اگر همان سربازی باشد که برای میهنش برای اعتقادش می جنگد یعنی که سر فراز است!در مقابل وجدان خودش سرفراز است!و این سرباز نه هرگز غریب است و نه هرگز مظلوم! به قول رفیق طبری : "به راه زندگیِ زندگی بایست بگذشتن!" در این خاکی که ایران است نام اش/بانگ انسانی دمی پیش نهیب اهریمن نشد خاموش!در این کشور اگر جبار ها بودند مردم کش/از آنها بیشتر گردان انسان دوست جنبیدند/ستمگر بس عبث پنداشت که کشتن هست درمانش/ولی تاریخ فردایی فروگیرد گریبانش/به سوی معبد خورشید پیمودن خطر دارد/ولی هرکس از این ره رفت بخشی شد ز نور او...هم آوا گشت با فر و شکوه او....
+ نوشته شده در پنجم تیر 1385ساعت 21:58 توسط مبارز کوچک |
هر اندیشه ای که عمومی می شود دیر یا زود تف سر بالایی می شود برای آن صاحب اندیشه و لذتی که او از پروردن آن فکر احساس کرده بود را از او پس می گیرد!
آهستگی-میلان کوندرا پانوشت:دندان روحم به شدت درد می کند!و مرگ گویی فقط گاز انبر است!
+ نوشته شده در دوم تیر 1385ساعت 21:59 توسط مبارز کوچک |
| |||||