و این سرخگونه خاموش نشسته به انتظار تمامی تن من... سرزمین من است... مسافرت یک هفته ای مان را می خواستیم از جاده زیبای چالوس آغاز کنیم اما آنقدر اتوموبیل در جاده بود که منصرف شدیم!و تصمیم گرفتیم از همان راه همیشگی برویم!(توی پرانتز بگم که اونقدر جاده شلوغ بود که مسیر تهران-رشت رو در ۱۳ ساعت پیمودیم!!) مستقیمآ به خانه پدربزرگ رفتیم...لاهیجان و بوی باران...شیطان کوه و انارهای خانه پدربزرگ... پدربزرگ را در آغوش می گیرم...پدربزرگ اشک می ریزد..من نیز...دلتنگی امان نمی دهد...بابا دلش خیلی بیشتر تنگ است ...در حیاط قدم می زند و زیر بارانی که نم نم می بارد سیگاری روشن می کند و من از پشت قاب عینک اشکهایش را می بینم که بی صدا به زمین می ریزند... عکس مادربزرگ هنوز آن بالاست...لبخندش...نگاهش... سر سفره نشسته ایم که پدربزرگ می گوید او که آن بالا نشسته روزی همه را می رساند...و بحث از همین جا آغاز می شود...پس حتمآ آنها که ندارند...آنها که شب و روز استثمار می شوند از آن بالا برایشان هیچ روزی حواله نمی شود!پدربزرگ!من بخت را از "جنبش بازوی سخت خود" طلب می کنم!پدربزرگ تا حوالی ۳ صبح با من به بحث می نشیند...از معرفت می گوید و فلسفه حکمت و متافیزیک...بابا با تحکم می گوید بحث نکنیم!پدربزرگ با حوصله بحث را ادامه می دهد...پدربزرگ اشعارش را برایم می خواند(که حتمآ در اسرع وقت همه اش را برایتان می نویسم)صبح شده...پدربزرگ خیلی خسته شده...اما لباس می پوشد تا با ما به سیاهکل بیاید ... سیاهکل...دیلمان...میرزای کوچک!...سال ۱۳۴۹ حماسه سیاهکل...واژه ها را در دل مرور می کنم...تاریخ ما تاریخ بی قراری ست... اگر بخواهم موقعیت جغرافیای دیلمان رو بگم باید بگم در واقع منطقه شمالی کوههای الموت منطقه دیلمان می شود ولی از قزوین راه مستقیم برای رفتن به دیلمان وجود ندارد برای رفتن باید از جاده رشت عبور کنید. و چه زیبا سروده "گلسرخی" بزرگ: جنگل صدای گمشدگی ست...جنگل صمیم وحدت ماست...و چشمهای "کوچک" باور نمی کند..اینک صدای او ...در پیچ و تاب سرد سیاهکل ...گل می دهد...در زیر پلک خیس جنگل ...در سبزهای سبز شمالم.."کوچک"..یک نام یا صداست...آواره غم نشین ، هر عصر می نوازد آهنگ کهنه را...و با صدای نی لبکش ...آنها برادرانم...گلهای هرزه را با خون پاک خود تطهیر می کنند... به قلعه رودخان هم رفتیم...البته آنقدر باران می آمد که همان روز به شدت سرما خوردم..به قلعه نرسیدیم چون احتمال سیل بود و از بالا رفتن افراد جلوگیری می شد...اما هر چه بگویم از زیبایی طبیعت آنجا،کم گفته ام... و دریا... باید که دوست بداریم یاران... باید که چون خزر بخروشیم... فریاد های ما گرچه رسا نیست..باید یکی شود... باید که قلب ما...سرود ما و پرچم ما باشد.... با اصرار من به نزدیکی رود ارس هم رفتیم...و یاد صمد عزیز... ۸ ساله بودم.... داستانهای اولدوز ، کچل کفتر باز ،ماهی سياه کوچولو ، يک هلو هزار هلو ، پسرک لبو فروش ،افسانه محبت و ۲۴ ساعت در خواب و بيداری... و همزاد پنداری با شخصيتهای پابرهنه ولی بزرگ داستانهای صمد... کتابهایی که هنوز هم از خواندن هزار باره ی آن سير نمی شوم: مرگ و زندگی ديگران خواهد گذاشت.- ماهی سياه کوچولو در ادامه مسیر به اشکورات،رضوانشهر و آستارا هم سر زدیم که تصاویر خود گویا ترند... و سفر یک هفته ای ما هم تمام شد...سفری به یاد ماندنی ... و این سرزمین چه بی دریغ بود که سایه مطبوع خویش را بر شانه ذوالاکتاف پهن کرد و باغها میان عطش سوخت و از شانه ها "طناب" عبور کرد.. این سرزمین من چه بی دریغ بود...
در منطقه سراوان در جاده قزوین - رشت یک جاده فرعی وجود دارد که بسمت شهر سنگر می رود کمی مانده به شهر سنگر، دست راست جاده یک فرعی نیمه آسفالت وجود دارد که شمارا به سمت سیاهکل می برد.
اگر روزی ناگزير با مرگ روبرو شوم - که ميشوم مهم نيست. مهم اين است که مرگ من چه تاثيری در
و مرگ صمد در رود ارس ...افسوس..
+ نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1385ساعت 23:18 توسط مبارز کوچک |
.... می گویند لذت را تنها کسی احساس می کند که رنج نمی برد!ولی من ایمان دارم که لذت ، چه کم و چه زیاد تنها متعلق به آنانی ست که آن را احساس می کنند! یک سال گذشت! خاطره این یک سال را نوشته ام!باشد برای روز مبادا!... سال گذشته تحصیلی را بسیار دوست داشتم!بارها زمین خوردم!...به شدت ترسیدم... به شدت دلتنگ شدم!....می خواستم مبارزه رو رها کنم!...می خواستم برم!می خواستم از این زندان برم! اما الان ایستادم...کابوسی که از اسفند ۸۴ شروع شده بود تقریبآ متوقف شده...هنوز اجازه ورود به دانشگاه رو ندارم اما امتحاناتم رو دادم...نه خیلی ایده آل اما در حد قابل قبول...دوستان بسیار خوبی پیدا کرده ام...بسیار آموختم ...هنوز دوست دارم یاد بگیرم و این برای زنده بودن بس است! یک هفته رو می خوام برم پیش پدربزرگ...دلم خیلی تنگ شده... یک هفته می خوام رها بشم از هر مساله آزار دهنده ای که یک سال تمام مثل خوره روحم را خراشیده!و می خوام خوب فکر کنم...به روزهای رفته..به روزهای نیامده...به ادامه مبارزه...به "فردا"... و چند خط کوتاه از سر دلتنگی... و هر انسان یک آرزوست..آرزوی جاودانه شدن و هر انسان در روایت خویش ،داستانی نیمه تمام است که حقیقت راستینش را تنها و تنها ناگفته هایش ـکه زبان گفتن آن را ندارد ـ و نا کرده هایش ـ که تجربه های آنها غیرممکن را برایش ممکن میسازد ـ بیان می کند.
+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1385ساعت 23:12 توسط مبارز کوچک |
می خواستم بگم من از این عقل کل یه ذره هم ندارم!نمی خوام هم داشته باشم!...به من گفتی که جدایشان می کنی! و من می دانم که همه جنگها برای همین جدا کردن بود!...و دیکتاتور هایی که از قضا همیشه به فکر اصلاحند!به فکر رفع مزاحمت....دل های مهربونی دارند!اصلاح نژاد...اصلاح...اصلاح! زمین را روی کولم می کشم...آنقدر گریخته و نفرت زده ام که هیچ چیز جز آبی که رونده باشد آرامم نمی کند!چرا همیشه برای همه ی چیز های ساده هم سر و کله باید بزنم؟چرا برای شعور من حد و مرز تعیین می شود؟...می خواستم بگویم نوشتن جرئت می خواهد و با عقل کل بودن جور در نمی آید . قاطعیت قد ذهن را قیچی می کند.اما باز هر کس بسوزد می نویسد حتی اگر شاهکار خلق نکند! به من گفت:همه جا آسمون یه رنگ نیست اما ما آسمون خودمون رو داریم و کشت و کار خودمونو!گفتم:برای همین سرتون رو توی کتابا دفن کردین؟؟سکوت کرد و از کنارم بلند شد اما آخرین جمله اش را مثل تیر در بدنم فرو کرد:گفت:"تا حالا بچه ای رو دیدی که بازی اش نمی دن؟؟حذف شدن هولناک ترین شکنجه س.ما سالهاست انگشتامونو بر پوست کشیده ی شب می کشیم!" سرم که ورم کرده...می ترسم دست و پایم هم در کله ام حل شوند!یک پارچه عذاب شده ام و عذاب هم یک جور دیوانگی ست.اما دیوانگی را می شود در حمام شست؟؟ از چهره ی ریاضی و فیلسوفانه متنفرم!دلم یک چهره ی مهربان آبی می خواهد..به من گفتی وقتی عاقل شوی دیگر عاشق نمی شوی.گفتم :از عقل عبور می کنم ، از نهایتش.گفتی:نهایت بلند است! و می خواهم بگویم :دیوانه یا دیوانگی هر چه هست من درونم را دوست دارم...او را هم دوست دارم...بی بی را بیشتر از همه دوست دارم با همان چهره ی آبی و مهربان و منطق خیسی که دارد! از آنجا شروع شد که آنقدر فلسفه بافتم که غریزه ی حیات گم شد ،می خواستم همه اش را ببینم!پرده ها را کنار زدم...اما همیشه حقایق آرمانی را دیدم نه آن همه واقعیتی که همیشه شیرین نبود! می خواستم بگم:نمی دانستی این همه آیه یأس ، مثل صدای گربه ی مردنی دل آدم را چنگ می زند ؟راحت شدی از کشتن همه یاخته های زنده و زنده به گور کردنم؟؟... پانوشت:1- از باغبانهایی که آب دادن برایشان تکلیف شده متنفرم 2- همه ذهنهای آسمانی ،کورتر پا بر زمین می گذارند! 3- معتاد شدم...معتاد خاطره و آب. 4- مدرسین اخلاق،شیطان خود را در جلد دیگران می چپانند.
+ نوشته شده در سیزدهم شهریور 1385ساعت 21:40 توسط مبارز کوچک
+ نوشته شده در ششم شهریور 1385ساعت 23:15 توسط مبارز کوچک |
| |||||