تبليغاتX
فردا

نیچه در آثار دهه آخر دوران زندگیش(پیش از جنون)خود را یک اخلاق ستیز Immortalist می شمارد. البته باید توجه داشت که اخلاق ستیزی با بی اعتنایی به اخلاق کاملآ متفاوت است!زیرا که شخص اخلاق ستیز ،اخلاق را تمامآ به علت ویژگی های منفی اش رد می کند.
اما براستی منظور نیچه از اخلاق ستیزی ما را به کجا می برد!؟آیا غرض از اخلاق ستیزی پذیرش" اخلاق سروران" به جای" اخلاق بندگان" است؟آیا با رد جهانگستری اخلاق باید به نسبیت باوری در اخلاق برسیم؟آیا اخلاق ستیزی با هرگونه ارزش گذاری هم در تضاد است یا صرفآ با هر نوع ارزش گذاری اخلاقی در تنش است؟
نیچه در کتاب "فراسوی نیک و بد" نظامهای اخلاقی را به دو گروه:اخلاق سروران و اخلاق بندگان تقسیم می کند.(ص.265ترجمه داریوش آشوری)
او در ادامه مسیحیت را نمونه برجسته اخلاق بندگی می داند و ریشه این اخلاق را در ترس و بد طینتی و ضعف می یابد.او مدعی ست که جامعه بشری همواره دارای ساختار طبقاتی بوده و شامل دو گروه:سروران و بندگان!!
سروران هم انسانهای نیرومندی با ویژگی های جسور و بی باک و تندخو و جنگجو و بندگان که همان توده مردم محسوب می شوند:ضعیف و ترسو و دل رحم!او ادامه دهد که اخلاق مسیحی پوششی ست برای پنهان کردن ضعف مردمان گله صفت!!و تضعیف مردمان والا و شخصیت های قوی!و مسیحیت با ظاهری فروتن و خوش قلب در مقام محافظ منافع افراد ضعیف گامی ست در جهت انحطاط و سقوط بشر!
اما سوال من آن است،چرا سروران از بندگان ارزنده تر اند؟
و نیچه پاسخ می دهد:مردمان قوی به علت خصایص منحصر به فردشان نقش موثرتری در بهبود وضع کلی بشر دارند!انسانهای قوی پلی هستند میان ابرمرد و بشر!
پس نتیجه می گیریم قبل از ارزش گذاری کاری که فرد انجام می دهد ابتدا باید از او بپرسیم که متعلق به کدام طبقه است؟سروران یا بندگان؟آیا در جهت حرکت انسان به سوی ابرد مرد هست یا نه؟مثلآ خودخواهی در سروران امری مثبت اما در بندگان خصلتی ناپسند است!و اینگونه است که ابرمرد دارای خصلت ذاتی ست!
باز هم می توان پرسید : بر چه اساسی ابرمرد دارای ارزش ذاتی ست؟
نیچه پاسخ واضحی به این پرسش نمی دهد اما شاید با نگاهی به زندگی روزمره به خوبی دریابیم که عمومآ برای افراد قوی و استثنایی ارزش بیشتری قائلیم حتی اگر از لحاظ فکری مثل ما نباشند.و اینجا جنگی در می گیرد بین استدلال زیبایی شناسانه و چشم انداز اخلاقی!و نیچه ارزش های زیبایی شناسانه رابه ارزش های اخلاقی ترجیح داده و حفظ شخصیت های استثنایی را بر عدالت اجتماعی ارجح می داند.
البته نقد نیچه به اخلاق ، به اخلاق مسیحی محدود نمی شود و شامل بسیاری از ادیان بوده و حتی دیگر اصول اخلاقی را هم در بر می گیرد.(البته به جز اخلاق ارسطو »ر.ک به Filippa Foot,virtues and vices,p.90)
هر دستگاه اخلاقی فرد را موظف به درجه ای از خویشتن داری می کند که نیچه در پاسخ به این مسئله اخلاقیون خشکه مقدس را به دلیل سرکوب غرائز بشری سرکوب کرده و نقش انضباط در جامعه بشری را تایید کرده و بر اهمیت مقررات و محدودیت های اجتماعی در ایجاد تمدن بشری تاکید می ورزد.زیرا که در مورد اول مسئله بازگشت به انسان طبیعی مطرح است و در مورد دوم هم اشتباه مسیحیت.البته به نظر نیچه دشمنی کلیسا با فکر چه بسا بیشتر از دشمنی او با غرائز است.
اما نیچه در ادامه هر کوششی را برای وضع قوانین و رفتار عام و کلی محکوم می کند.زیرا که به اعتقاد او قواعد کلی تفاوتها را از میان می برند و مردم را در خواست و نیاز هایشان یکدست می کنند.نیچه حتی ویژگی های مطلوب سروران را برای همه پیشنهاد نمی کند زیرا که برای همه دست یافتنی نبوده و فقط مختص افراد قوی و استثنایی می باشند.در نتیجه نیچه برای حفظ این گروه قوی ، همه قوانین اخلاقی را مردود می شمارد و در گام نخست با مفهوم "عدالت" دست به گریبان می شود!یعنی هیچ کاری به طور مطلق خوب یا بد نیست!باید قبل از هرچیز مشخص شود این کار را چه کسی انجام داده است؟و بدین ترتیب تنها سروران هستند که "ارزش آفرین" و "زیبایی آفرین" اند و سایرین ابزاری هستند برای پرورش سروران!!(ر.ک به فراسوی نیک و بد ص 257)
و اینجا از بین مفاهیم :حقیقت عدالت و زیبایی!زیبایی برگزیده می شود! اما تفاوت بسیاری میان هنرمندی که پایه گذار سبک جدیدی بوده و انقلابی شگرف در نظم موجود بوجود آورده و ابرمرد نیچه وجود دارد.زیرا که پیروزی هنرمند یا متفکر بر نظم موجود به هیچ وجه حاکمیت اراده یک فاتح بر جنگ باختگان نیست! بلکه نو آوری او به تدریج از طرف سایرین پذیرفته می شود اما ارزش های ابر مرد به جامعه تحمیل می شود و مردم به آن تن در می دهند.
نیچه یکی از مخالفان سرسخت برابری در جامعه است.زیرا که این عدالت احتمالآ تقابل ویژه ای با ارزش آفرینی سروران دارد!
اگر برابری واقعی و برابری اخلاقی را از همه تمیز بدهیم و قبول کنیم که بشریت صرف از نظر از گوناگونیشان دارای ویژگی ها و نیازهای مشترک اند،می توان برای آنها حقوق برابر قائل شد.مثلآ در جامعه دموکراتیک صرف نظر از تواناییهای فکری همه افراد حق آزادی بیان و شرکت در تصمیم گیری های عمومی را خواهند داشت.
اما به گمان نیچه به انسانهای نابرابر نباید فرصت های یکسان داد!اشاره های مکرر او به نابرابری مردمان موید این نکته است:
» که مفهوم برابری جایی در دستگاه فکری او نداشته و به صراحت آمادگی خود را برای قربانی کردن "میانمایگان" و حفظ نژاد برتر اعلام می کند! (ر.ک به فراسوی نیک و بد ص254)
نیچه در مقابل متفکران روشنگری چون "کانت"قرار می گیرد و بر خلاف "مارکس" و "کانت" که هرگونه بهره کشی از انسانها را مغایر عدالت اجتماعی می دانند،بهره کشی را وجه ذاتی زندگی و هر رابطه اجتماعی می شمارد!
البته نتیجه که نیچه پیرامون مفهوم "برابری" می گیرد آنقدر ها هم دور از ذهن نیست!زیرا که اگر قدرت نابرابر میان اعضای یک جامعه توزیع کنیم امکان بهره کشی یک گروه توسط گروه دیگر را مشروع خواهیم کرد.
البته نیچه بارها به صراحت اذعان می کند که این نابرابری ضرورت زندگی ست و هرگونه مقاومت در برابر آن نشانه ای از خواست نفی زندگی!(ر.ک به فراسوی نیک و بد ص255)
او معتقد است که مبنای فهم و توضیح همه رفتارها از علم و هنر و فلسفه گرفته تا اخلاق ومذهب کسب قدرت است!(تاریخ فلسفه،از فیشته تا نیچه ص397)
نتیجه طبیعی خواست قدرت (که به عقیده او "جوهر زندگی" است) سلطه فرد بر فرد دیگر است که در حالت تعمیم یافته کنش انسانی را لازمه ابراز زور و جبر می داند!
اما این تنها دلیل نیچه برای توجیه جامعه طبقاتی نیست!
او در ادامه دلیل دوم را نیاز جامعه به تولید مادی می داند. او در "خواست قدرت ،قطعه 889" می نویسد:
تولید مادی یعنی درگیر شدن با کار مکانیکی و مکرری که برای انسان والا ناخوشایند است...
و اینگونه است که در جامعه طبقاتی مورد نظر نیچه:
گروهی به تولید مادی پرداخته و گورهی دیگر به ارزش آفرینی مشغولند!!!
البته به روشنی می توان دریافت که نگاه نیچه به نظام سرمایه داری و ظرفیت آن در پیشرفت تکنولوژی به اندازه "مارکس" جامع و کامل نبوده.زیرا به درستی استفاده هر چه بیشتر نظام سرمایه داری از تکنولوژی ضرورت شرکت بخش اعظم جامعه در پروسه تولید را از میان می برد . بدین ترتیب یکی از شرط های ساختن جامعه آزاد را در اختیار بشر قرار می دهد.اما نیچه تا به آنجا پیش می رود که ضعف اکثریت جامعه را به یک سری ویژگی های جسمانی هم نسبت می دهد که احتمالآ امکان بازگشت قدرت به آن منتفی ست!(فراسوی..ص264/خواست قدرت ص74)او در ادامه با هر دستگاهی که امکان شرکت توده وسیع مردم در تصمیم گیری های عمومی را پدید می آورد به شدت مخالفت می ورزد!

» حرف آخر:
برای نتیجه گیری در باره "نیچه" و زبان گیرا و شاعرانه ای که به کار می گیرد هنوز بسیار زود است.در تمام طول مدتی که به مطالعه کتب نیچه مشغول بودم بارها از شیوایی کلامش به وجد آمدم...زبان یک شاعر که فلسفه می داند بسیار بیشتر به دل می نشیند اما فراموش نمی کنم که آنچه نیچه با آن مخالفت می ورزد توده عظیم زحمتکشی ست که اگر امروز دست به گریبان ضعف است نه به دلیل خصایص گله صفت اوست ،که تنها و تنها نتیجه همان خط کشی هایی ست که کسی را به ارز ش گذاری می نهد و دیگری را در کارخانه محبوس می کند.می خواستم برای نیچه بنویسم که روح آدمی مریض می شود اگر گاهی زیبایی نیافریند!و باز مریض تر می شود اگر گله صفت خطابش کنند!
بله آقای نیچه!فاجعه ای که اکثریت بی اطلاع در طول تاریخ بوجود آورده اند طوماری ست بس دراز!
اما براستی که غفلت و تعصب این اکثریت تابع آن معادلات اجتماعی ست که از دسترس آنها به کلی خارج است!آخر شما آنها را خارج کرده اید!تا نخوانند و ندانند!
می خواهم بپرسم:
آیا آنچه در طول یک قرن پس از شما روی داده نتیجه همدردی و دموکراسی و انسان دوستی بوده و یا به عکس رویداد های این سالها موید آن است که تنها امید ادامه راه در آن است که خودپرستی و نفع پرستی جایش را به همکاری و همدردی و قبول این اصل که نفع فرد در گرو نفع جمع است بدهد؟
آیا فلسفه ای که پایه و اساسش را بر بهره کشی و سلطه جویی می گذارد پاسخگوی مشکلات پیچیده انسان قرن 21 است؟
و براستی آن فلسفه ای که اساسش را بر انسانیت می گذارد و توافق عقلی و جمعی را محترم می شمارد می تواند فضا را برای زندگی انسانهایی فراهم کند که همگی سروران اند!

« ای دریغ! ما که تمام زمین و زمان را مهربان می خواستیم...خود با یکدیگر مهربان نبودیم هرگز...یاور هم نبوده ایم هرگز...

+ نوشته شده در بیست و یکم آبان 1385ساعت 20:50 توسط مبارز کوچک |


» تراژدی:

"یکی" که توی چشماش درخت کاشته بود نگاه کرد به "دیگری" که لباش و قفل و زنجیر کرده بود.بهش گفت:کی می شه قفل و زنجیرت رو باز کنی و اون چیزی که مدتهاست منتظرشم رو بهم بگی؟

"دیگری" سرش رو تکون داد،یعنی که وقتش نرسیده فعلآ!

"یکی" از چشم خورشیدی کمک خواست.چشم خورشیدی از بس به لبای "دیگری" نگاه کرد تا قفل و زنجیر فلزی از گرما و حرارت ،آب شدن و کنده شدن....

حالا دیگه می خواست دهنش رو باز کنه و حرف بزنه که دید درختای چشم "یکی" از گرمای زیاد چشم خورشیدی سبزی شو ازدست داده و خشکیده!!

 

پانوشت:

۱-       درباره پست قبلی "پست مدرنیسم" چند تا ایمیل به دستم رسیده و برخی هم طی تماسهایی مخالفت قاطع خود را اعلام کردند.که در اسرع وقت بعد از امتحانات میان ترم پاسخگو خواهم بود.

۲-  از بچگی عادت کردم شب امتحان درس بخونم...نمی دونم چرا همون شبا دوست دارم هر کاری انجام بدم جز درس خوندن!این طوری می شه که موقع خواب،جاهایی از کتاب رو که بلد نیستم و باز می کنم و یه خودکار می ذارم وسطش!آخه من که اینارو بلد نیستم لا اقل بذارم خودکارا یاد بگیرن که شاید سر امتحان کمکم کنن!

۳-   چه بارونی داره میاد...این باران که می بارد برای سبز کردن خاک این زندان نیست!یادته؟؟

 

+ نوشته شده در هفدهم آبان 1385ساعت 20:50 توسط مبارز کوچک |


برگ خزان

صدای کسی ست بر خاک

رگبار برف در قفایش.

+ نوشته شده در پانزدهم آبان 1385ساعت 17:39 توسط مبارز کوچک |


لیوتار  در کتاب وضعیت پست مدرن(1979) وضعیت علم و اخلاق را در دنیای مدرن توصیف کرده ،نشان می دهد که دنیای کنونی با دنیای مدرن تفاوت های بنیادی دارد و امروز باید در وضعیت جدیدی که او پست مدرن می نامد همه جنبه های زندگی اجتماعی و فردی را باز اندیشی کنیم.او سپس مفاهیم مدرن و پست مدرن را چنین توصیف می کند:

"من واژه مدرن را در ارجاع به هر نظریه ای به کار می گیرم که برای مشروعیت بخشیدن به خود به گونه ای روایت بزرگ،مانند دیالکتیک روح یا علم تفسیر(هرمنوتیکس) یا رهایی انسان معقول یا انسان زحمتکش احتیاج دارد"

 او معتقد است که هر کوششی برای یافتن اصول کلی حاکم بر همه فعالیت های بشری (یا به قول او همه انواع بازی های زبانی) به علت گوناگونی آنها محکوم به شکست است.

نمونه برجسته روایت بزرگ ،برداشتی از تاریخ است که جهت گیری و غایت آن را "رهایی" بشر می پندارد:یعنی بازی های زبانی علم،بازی زبانی تضاد ها،بازی زبانی تضاد های طبقاتی،بازی زبانی اخلاق و فلسفه زیر چتر راهای بشر بیانگر بهبود اخلاقی و باز تولید ثروت مادی ست.و فهم هر حادثه تنها از چشم انداز رهایی بشر ممکن است.یعنی از هر حادثه باید از سوال را پرسید که آیا قدمی به سوی رهایی توده مردم هست یا نه!

اما به نظر لیوتار نه تنها مارکسیسم شکست خورده است که علم و تکنولوژی نیز! و علم هم فقط یک بازی زبانی در میان بازی های گوناگون است!و نمی تواند پایه مشروعیت سایر بازی ها قرار بگیرد!

 و اما سوال های بی جواب ذهن من: اگر سیاست تنها اعمال احساسات باشد و همه حقایق افسانه هایی که افسانه بودنشان فراموش شده و اگر جهان کلیت یکپارچه نیست و  واژه هایی مثل عدالت آزادی و رهایی تنها بازی زبانی آنها هستند  و پلکان رسیدن به قدرت پس انسان پست مدرن انسانی مسخ شده است که توان مقابله ندارد!چون توان قضاوت نمی یابد!و اینکه عقل نمی تواند به درک نهایی برسد و حقایق را دریابد!و این الگوی کثیف که کوشش گوینده در هر بازی زبانی اثرگذاری بر مخاطب است و هدف هر نوع وسیله ای را توجیه می کند!دیگر فرقی میان اعتباری که قدرت به یک حکم می دهد و اعتبار عقلی آن حکم وجود ندارد!هدف هر کنش رسیدن به مقصود است!اینکه شنونده چگونه متقاعد شود فرعی ست!!!

به نظر من مهمترین اثر فلسفه انتقاد اصولی و منطقی باور های رایج و ناعادلانه است.و این وظیفه فلسفه است که نشان دهد آنچه در باور عقل سلیم انگاشته می شود چه بسا که ممکن است متعصبانه و کور باشد . و می تواند نقاب از چهره آنچه زیر عنوان سیاست توجیه کننده نهادهای ناعادلانه حاکم است بردارد.فلسفه باید نشان دهد که هیچ باوری به دلیل سنتی بودنش پذیرفتنی نیست!

اما آنچه به روشنی در می یابیم آن است که:ترویج این شکاکیت نسبت به حقیقت و عدالت می تواند به سمتی برود که هربحث و تبادل نظر را بیهوده می شمارد زیرا که به عقیده پست مدرنیسم عقل تنها می تواند وسیله ای باشد در دست فرد برای نیل به اهدافش و فاقد قوه انتقاد!

و اینگونه است که جهان پست مدرن به سمتی می رود که فرقی میان خوب و بد ،عدالت و بی عدالتی،واقعیت و خیال نمی یابد.و همیشه تنها می توان از تغییر صحبت کرد ! و از پیشرفت هرگز!

در آخر اینکه به نظر من پست مدرن همان مدرنیته است!مدرنیته ای ورای متافیزیک!با این تفاوت که دیگر رویا پردازی نمی کند!

و حرف آخر:

براستی شرافت و نفع پرستی در یک جا جمع نمی شوند!   (هربرت)

+ نوشته شده در دهم آبان 1385ساعت 20:52 توسط مبارز کوچک |


اما چه اشکها که نشان شادی و نشاط و طرب است و چه دردها که در کنه شادی ها و طرب های بدون اراده، تجلی دارد. زندگی با مرگ ها و تولدها، قصیده آموزش معرفت های انسانی است. و مرد زندگی، در هر کلمه این قصیده، رازی از انسان بودن را کشف می کند: انسان بودن: دوست داشتن و دوست بودن!

                                                                       

                                                                                                                        پابلو نرودا

با چشمان معصومش بهم زل زد و گفت:تولدت مبارک !

با دستای کوچیکش زیپ کیفش رو باز کرد و نقاشی اش رو صاف کرد و بهم گفت:می خواستم برات شکلات بخرم اما چون ماه رمضونه  نخریدم!...بعد در گوشم گفت تازه پول هم نداشتم!

مدتها بود که کسی به این سادگی بهم نگفته بود که دوستم داره...که به یادمه...به شدت متاثر شده بودم...

با خط کلاس اولیش برام نوشته بود:"تقدیم به میترای عزیزم"

+ نوشته شده در دوم آبان 1385ساعت 20:54 توسط مبارز کوچک |


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me