تبليغاتX
فردا

چگونه ممکن است انسانی که شاخص ترین خصیصه اش ، توانایی اودر جهت دگرگونی آگاهانه محیط پیرامون اش به شمار می رود به ضد خود تبدیل شده و نظامی را به نظاره می نشیند که یکسره از حیطه تسلط اش بیرون است؟

" اندیشه های طبقه ی حاکم  در هر عصر ،اندیشه های حاکم اند :یعنی طبقه ای که نیروی مادی حاکم جامعه است .در عین حال نیروی فکری حاکم نیز هست.طبقه ای که ابزار تولید مادی را در اختیار دارد در نتیجه همچنین بر ابزار تولید ذهنی نیز سلطه دارد به نحوی که اندیشه ی کسانی که بی بهره از ابزار های تولید ذهنی اند ، در کل تابع آن اند."                         

Marx &Engels,German ideology,P59

در این جا ضروری ست در شیوه شکل گیری آگاهی طبقاتی تأمل کنیم و باور کنیم که نمود ظاهری بسیار متفاوت با کارکرد های واقعی و بنیادی ست.

جامعه ی سرمایه داری برای بقای خویش علاوه بر قدرت اقتصادی و سیاسی بر سایر اهرمهای ایدئولوژیک حمله می برد و بر خلاف ادعای همه ی کسانی که مدعی" رسانه های متوازن و دولت خنثی و بیطرف و نظام آموزش و پرورش "آزاد از ارزش گذاری " هستند، همین اهرمها ضامن تجدید حیات این نظام فرتوت می گردد.و در نتیجه نباید حیرت انگیز باشد اگر ماشین های چاپ،اندیشه هایی را تبلیغ کنند که به توجیه مالکیت مستمر و مداوم ماشین چاپ در دست صاحبان کنونی خود بپردازد.اما نکته بحث بر انگیز آن است که چگونه طبقه ای که تحت تسلط قرار گرفته تمایل به باور کردن نظام کنونی دارد؟و جزئی از آن می شود؟

جمع کثیری از سوسیالیست ها استدلال می کنند که رهبران حزب طبقه ی کارگر اغلب آنها را گمراه می کنند زیرا که آنها به هبچ وحه به جهت حقوق و دستمزد زیر فشار فزاینده ی تولید نبوده و از کارگران معمولی منفک هستند و بیشتر در نقش یک رفرمیست ظاهر شده و در حالی که کارگران می توانند به نان کامل دست یابند ،آنها را وادار می کنند تا به خرده نان بسنده کنند.

با وحود به حق بودن پاسخ ،اما سوال من آن است که اگر واقعآ منافع کارگران با منافع بوروکراسی های کارگری متفاوت است ،چگونه این واقعیت در ذهن توده ها ثبت نمی شود و اغلب آنها شریک سیاست های بوروکرات ها هستند؟چرا با وجود سیاست منفعلانه آنها،کارگران بی درنگ از آنها پیوند نمی گسلند؟؟

شاید براستی لارم باشد این تصور را که  سر های کارگران  به مثابه ظرف هایی خالی ست که هرگونه اندیشه  ای را که رسانه ها و یا رهبران کارگری تبلیغ کند ،در خود نگه می دارد ، را دور بریزیم...و بکوشیم دریابیم چه چیزی در تجربه روزمره کارگران اتفاق می افتد که آنها را متمایل و آماده پذیرفتن ایدئولوژی بورژوازی می کند؟چگونه است که اندیشه های طبقه ی حاکم به شکلی در می آید که دست کم به صورت جزئی با تجربه ی طبقه کارگر سازگار می شود؟

اگر پاسخی درخور برای این سوالات نداشته باشیم هرگر نمی توانیم اظهار نظری پیرامون گسستن اندیشه های کهن و بروز آگاهی انقلابی توده ها داشته باشیم.آ 

شکافی که در سرمایه داری نوین میان کارگر و کارفرما و حتی میان واحد های مختلف رقیب ِ سرمایه دار ایجاد شده ،به جوامع مدرن خصوصیتی بخشیده که پیش از این هرگز تجربه نکرده بود.و برای نخستین بار در تاریخ ،توده ی طبقات زحمتکش یکسره تسلط خود را بر ابزار تولید و فرآورده ی کار خود از دست داد.

حتی سرف های دوره ی فئودالی در موقعیت متفاوتی قرار داشتند،آنها دست کم نظارت موثری بر مقداری زمین داشتند ،خیش و حیواناتشان از آن خودشان بود...حتی در برده داری کهن نیز برده ها اقلیتی را تشکیل می داند...و با وحود دریچه ای بسیار فروبسته و محصور ، حدودی واقعی از نظارت و تسلط را بر فرآیند تولید اعمال می کردند...

وبا ظهور طبقه کارگر در سپیده دم جامعه سرمایه داری...جنگی های داخلی و خونینی لازم بود تا صنعتگران و دهقانان را به طبقه ای فاقد نظارت و تسلط تبدیل کنند...و اینگونه بود که همچنان که جامعه موتور مولد بسیاری نیرومندی را تکامل می بخشید تا از فقر و بیماری و مرگ در جامعه فئودالی بگریزد ،و ثروت آن روز به روز افزون می شد که می توانست همه را تامین کند،قابلیت نظارت و تسلط بر ابزار تولید از همان ساختاری گرفته شد که آن ثروت را پدید آورده بود.

و از آن روز به بعد افراطی ترین شیوه ی از خودبیگانگی و فقدان نظارت بر طبقه ی کارگر اعمال شد.و کار بیش از آنکه جسمانی باشد ، اقتصادی شد و اجباری!

"کار نسبت به کارگر جنبه ی بیرونی دارد ،یعنی به وجود ضروری و اساسی او تعلق ندارد ،کارگر در کار خویش ،خود را تصدیق و تایید نمی کند بلکه خود را نفی و انکار می کند،احساس شوربختی می کند و نه خوشبختی،و از اینجاست که او فقط خود را هنگامی احساس می کند که کار نمی کند و هنگامی که کار می کند ،خود را احساس نمی کند ،هنگامی آسایش دارد که کار نمی کند و هنگامی که کار می کند ،آسایش ندارد،بنابراین کار او داوطلبانه نیست بلکه اجباری و تحمیلی ست ،کار اجباری ست بنابراین کار ،بر آوردن فلان نیاز نیست بلکه ابزار محض بر آوردن نیاز های بیرون از خود است."

Marx,”Economic and Philosophical Manuscripts”,in Early Writings,P 326

و این از خود بیگانگی محصور در محل کار نیست...بلکه ظرفیت ذهنی و عاطفی کارگر را ویران می کنند ..این از خود بیگانگی تقسیم شدید و غلیظی برقرار کرده و سپس به تقویت آن می پردازد...کارگر با فعالیت خود هیچ ارتباطی ندارد و کار همان بیگانه ای ست که به او تعلق ندارد ...و او احساس می کند که تنها در کارکرد های حیوانی وجودیش همچون خواب و خوراک و زاد و ولد می تواند آزادانه عمل کند...

و این انسانی ست که انسانیت اش را از دست داده...زیرا انسان می تواند زمانی که از نیاز جسمانی فارغ است ،تولید کند و در حقیقت تنها در آزادی از چنین نیازی براستی "تولید" می کند...انسان می تواند کل طبیعت را بازتولید کند...و انسان امروز با محروم شدن از تواناییها و قابلیت هایش در شکل بخشیدن ِ "آگاهانه" به جهان امروز تا به پایه ی حیوان فرو کاسته شده است.

انسانی که با فرآورده ی کارش ،فعالیت مولد خود و طبیعت انسانی اش بیگانه شود ،جای شگفتی نیست که با انسان همنوع خودش هم بیگانه می شود.

اما اینجا نقطه ی پایان نیست ،فرآورده ی کار ،از نو پیش روی آفرینندگان آن ،همچون شی بیگانه پدیدار شده و حرکت های بازار آن تمام زندگی بشر را شکل می دهد و نه بالعکس!

شاید اکنون باور پذیر باشد که جدایی انسانها از ابزار تولیدی به عنوان چیزی بیش از فلان وضع اقتصادی جلوه گرمیشود..این جدایی عواقب بلاواسطه اجتماعی و سیاسی و ایدئولوژیک در پی خواهد داشت..انفعال ،تقسیم ،تنگ کردن افقها ،مجموعه ای از ارزش ها را پدید می آورد که احتمالآ کارگران را مستعد و آماده ی پذیرفتن دیدگاههای بورژوازی می کند.

 پانوشت:1- در جریان این پست چندین سوال مطرح شد که از همه ی دوستان با نظر احتمالآ مخالف تقاضا می کنم جهت روشن تر شدن بحث به آنها پاسخ بگویند.2-منابع مورد استفاده:از هگل تا نیچه (ک.لویت)/انسان بیگانه شده (اچ.پوپتیز)/سرمایه(مارکس)/سرشت راستین انسان(اریک فروم) 3-  براستی عشق فقط با عشق مبادله می شود همچنان که اعتماد با اعتماد .

+ نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:5 توسط مبارز کوچک |


با سر اشاره می کند : نه!

در دل اما آری دارد!

نه برای معلم و

آری برای هرچه دوست می دارد

خمیده مانده و

سوالات مسئله ها را می پاید

یکباره ریسه می رود و

پاک می کند از برگه اش

اعداد و واژه ها و جمله ها و مسئله ها را

و در غوغای تهدید معلم و

هلهله ی همکلاسی ها

با تمام گچ های رنگی

چهره خوشبختی را

بر عبوسی تخته سیاه نقاشی می کند...

 ژاک پره ور توضیح »

ژاک پره ور(1977-1900)از محبوبترین شاعران معاصر فرانسه است.در اشعار او همواره،رگه های مخالفت و عصیان مقابل سرکوبگران و زورمداران به چشم می خورد.کلماتش،با طنزی قوی،خشن و در عین حال لطیف،مخاطب را غرقه در عدالت، آزادی و عشق می کند. از ويژگى هاى شعر او استفاده فراوان از زبان آرگو(زبان و لحن عامیانه کوچه و بازار) است،که شکلی سهل و ممتنع به شعرهایش بخشیده است.

او نخستین آثارش را با گرایش شدید به سورئالیسم آغاز کرد."بازی با کلمات"،تازگی تمثیلات و سادگی وزن شعرهایش،به سبب همین تعلق خاطر است.حرف ها(1946)،قصه ها(با همکاری آندره ورنه 1946)،نمایش(1951) و گرگ و میش(1955) از معروفترین آثار او هستند. (به نظرم این شعر خیلی جالب اومد..گفتم شما هم بخونین)

+ نوشته شده در هجدهم شهریور 1386ساعت 23:6 توسط مبارز کوچک |


ای سبز به اندیشه های روز

جنگل بیدار

در سایه روشن نمناک تو

که بوی عطر رفاقت می پراکند

گلگون شده ست

چه قلب های تهور

که سبزترین جنگل بود..جنگل بود...

یک سال می گذشت از آخرین باری که به آن دیار همیشه سبز رفته بودیم!بوی باران بوی خاک ...

مسافرتمان آنچنان طولانی نبود!این داستان تکراری بنزین هم مزید بر علت شده بود که زودتر باز گردیم!...اما به جاهایی که می باید ، رفتیم!...جای همگی دوستان خالی بود...به سیاهکل رفتیم...به دیلمان...به جنگل های سبز و آسمان آبی...ساعتها به آسمان آبی خیره شدم...آنجا پر از سنجاقک و پروانه بود...آنجا سبز بود تا چشم کار میکرد...و من دویدم...تا توانستم  دویدم...آنجا پر بود از گاو!! و من گاو ها را دوست دارم...پر بود از کودکان ...پر بود از زنان زحمتکش روستایی...پر بود از شور...کلمات گویا نیستند...باید می بودی آنجا...زیر درختانش دراز می کشیدی و باد از لا به لای  موهایت فرار می کرد...باید آفتابش را روی گونه هایت حس می کردی...

باید صدای مردمانش را می شنیدی..

دو روز فرصت زیادی نبود اما پاهایم را دریا فرو کردم...جنگل را بوییدم...(همیشه آرزو دارم در میان جنگل زندگی کنم)

به خانه ی پربزرگ رفتم...پدربزرگ مثل همیشه است!من او را دوست می دارم هر چند که مثل من فکر نمی کند...من دستانش را می بوسم...او یگانه چهره ی آبی ست...او به آسمانها فکر می کند و نگاهش را از زمین بر می دارد...بحث هایمان پایانی ندارند...او منطق سیخکی مرا نمی پذیرد! چه می شود کرد ، به هر حال آدم احتیاجی ندارد که برای اثبات حرف خودش، به دیگران بفهماند که آنها اشتباه می کنند...ما متفاوت نگاه می کنیم...و این شاید اصلآ ایرادی نداشته باشد...

پیش مادربزرگ هم رفتیم...هوای گورستان از شهر حتی گرمتر بود!...وقتی 9 ساله بودم مادربزرگم ما را ترک کرد ...و شب های بسیاری من برایش اشک ریختم!و هرگز باورم نشد که مادربزرگ زیر آن سنگ سیاه خوابیده باشد! او همیشه بیدار بود و آرام و قرار نداشت...باورم نشد آنجا به قرار رسیده باشد!مادربزرگ مبارز واقعی تری بود نسبت به پدربزرگم!یا لااقل در خاطر من استوارتر بود...و تا آخرش ایستاد...هنوز هم ایستاده...تا همیشه!

راه برگشت را دوست داشتم...دلتنگ این هوای دودآلود شده بودم...دلتنگ کتابهایم!دلتنگ این فضای مجازی!دلتنگ دوستانم!...

 پانوشت: تابستان که می رسد تنها یک آوا در گوشم  می خواند: "آنها هر روز خون ترا پاک می کنند / آنها نمی دانند پیراهن سرخ تو تن به تن / در میان ما خواهد گشت / پدر آرام باش / ما ترا امروز با خون می نویسیم / ما ترا هر روز می نویسیم "

+ نوشته شده در نهم شهریور 1386ساعت 23:7 توسط مبارز کوچک |


اگر می توانستم بروم ، کجا می رفتم ،اگر می توانستم باشم ،که می بودم...اگر صدایی داشتم چه می گفتم ،که این را می گوید ؟ که می گوید که منم؟ به سادگی جواب دهید...همان غریبه ی همیشگی ست ،که تنها برای اوست که هستم ،در قعر نیستی ام ..نیستی مان...فراموشم کن...نادیده ام بگیر...این عاقلانه ترین کار است...این چه صمیمیت نامنتظره ای ست بعد از آن چنان تنهایی ،فهمیدنش آسان است،این چیزی ست که او می گوید اما نمی فهمد که من در سر او نیستم! در هیچ کجای تن فرسوده اش هم نیستم! اما من آنجا هستم! برای او آنجا هستم!با او و تمام آشفتگی هایش...می خواهد شکلی داشته باشم! مثل خودش!اما به رغم او من همه جیز هستم!و وقتی حس می کند من از هستی ام تهی ام ،می خواهد از هستی او تهی باشم.حقیقت این است که به دنبالم می گردد تا بکشدم!تا من هم مثل او مرده باشم...مرده مثل همه ی زندگان!

 

پانوشت: 1- کتاب "متن هایی برای هیچ " نوشته ی ساموئل بکت را هدیه گرفته ام...بسیار نثرش را دوست می دارم ...بخشی از آن را(با کمی تصرف) در بالا می خوانید. ۲- شعور همان غریزه است وقتی تجربه را پشت سر می گذارد.

 

+ نوشته شده در چهارم شهریور 1386ساعت 23:10 توسط مبارز کوچک |


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me