» این نوشتار را به بهانه ی ۱۶ اکتبر ، روز جهانی غذا نوشته بودم...اما به علت وقت زیادی که صرف نوشتنش کردم و حس قوی و عمیقی که نسبت به آن دارم، بعنوان پُست اول بلاگ انتخابش کردم.از خواندن نظرات رفقای عزیز هم به شدت استقبال می شود. فائو روز جهانی غذا (16 اکتبر) را با شعار :" حق غذا " جشن می گیرد.این در حالی ست که850 میلیون نفر از مردم جهان از خوردن غذای کافی محرومند.البته در سال1948 حق غذا به عنوان یکی از حقوق انسان در بیانیه حقوق بشر قید شده و در سال 1966 ، 156 کشور نسبت به آن متعهد شده اند. در سه دهه گذشته ، میانگین طول عمر انسان ده سال و بیشتر افزایش یافته است.علتها مختلف اند ، عواملی مانند پیشرفت پزشکی و کابرد علم در زندگی و ... به هر حال نامش پیشرفت است!اما این نیمی از داستان است!در سالهای پس از جنگ جهانی دوم 149 جنگ در گرفته که بیش از 23 میلیون کشته داشته است (یعنی به اندازه جمعیت امروز کانادا)!بر اساس میانگین سالانه شمار کسانی که طی این دوره جان باختند،دو برابر مرگهای قرن 19 و هفت برابر قرن 18 بوده است.اگر دو جنگ جهانی را هم در شمار آوریم چه بسا بتوانیم نتیجه بگیریم که نامش پسرفت است!شمار پزشکان جهان از رقم تقریبی 1.6 میلیون در 1960 به رقم 5.7میلیون در 1990 افزایش یافته ! اما در همان دوره شمار نیرو های مسلح از بیش از 18 میلیون به بیش از 26 میلیون رسیده است!در همان سالها هزینه تعلیم و تربیت در سراسر جهان از 486 دلار 1048 دلار و هزینه ی نظامی سرباز از 18140 به 26536 دلار افزایش یافته است.به عنوان مثال بمب افکن stealth B2 ، 2.3 میلیارد دلار هزینه داشته که پر خرج ترین جنگنده ی تاریخ به شمار می رود و سه برابر وزنش به طلا ارزش دارد.در ثروتمند ترین کشور نظام سرمایه داری ، ایالات متحده آمریکا ،در آمد واقعی هفتگی از سال 1973 رو به کاهش است.به طوری که شکاف میان 20% ثروتمند ترین ها و 20% فقیرترین ها از کشور هایی نظیر مصر ، هند ،آرژانتین اندونزی هم فراتر رفته است.همانطور که از سال 1980 تعداد پزشکان آمریکا دو برابر شده است این کشور در میان سایر کشور های صنعتی در زمینه مرگ و میر کودکان و امید به زندگی و مراجعه به پزشک رتبه ی آخر را دارد.در بریتانیا جایی که تولید در اوج توان خود قرار دارد ،انجمن بریتانیایی پیشبرد علم ، در آمار رسمی خود اعلام می کند که یک ربع مردم جهان در فقر زندگی می کنند..گمان می رفت با ورود بازار به روسیه و اروپای شرقی ثبات و رونق به همراه آید اما ضد آن رقم خورد.گمان می رفت پایان جنگ سرد یک نظام صلح جهانی را در پی داشته باشد. اما شمار کشمکش های جهان به رکورد بی سابقه ی 29 جنگ بزرگ در 1992 و بالاترین تلفات در 17 سال گذشته رسید. لازم نیست ناظر تیزهوش و استثنایی باشیم تا بتوانیم این دگرگونی های جهان مدرن را شناسایی کنیم. سخن از پیدایش نظامی ست که زندگی انفرادی را توصیه می کند...اما براستی این زندگی حتی اگر فردی باشد ، انفرادی نخواهد بود..سخن از آدمهایی ست زندانی در چارچوب فردیت خویش و در رقابت با فردیت دیگران برای بدست آوردن دستمزدی کم و بیش!...و بازاری استهزا آمیز با فروشندگان منفرد و مصرف کنندگان منفرد!...سخن از نظامی ست که برای ادامه حیات هنر را به انحصار عده ای در می آورد و علم را به عده ای دیگر وا می نهد...و تجربه ای را که به عنوان یک واقعیت اجتماعی تلقی می شود به صورت پاره پاره و جزء جزء در می آورد ...سخن از پیدایش جهانی ست که عقلانیت را بیهوده می شمرد و واقعیت را آغازگاه تعمق می شمرد...اما خود از تعریف واقعیت ناتوان است...واقعیت من؟واقعیت ما؟ما کجا ایستاده ایم؟؟ سخن از استقرار نظامی ست که از درمان بسیار درد هایی که پیکره ی جهان امروز را نحیف ساخته عاجز است زیرا که مگر می شود در انزوا و فردیت بر این زخم ها مرهمی گذاشت...اگر باور نکنیم که همه عناصر به ظاهر گوناگون جزئی از کل بوده و با یکدیگر مرتبط اند چگونه می توان معنای واقعی و رابطه میان علت و معلول را تشخیص داد؟و براستی که جزء کل را می سازد و کل اجزا ء را می سازند...و در این میان افراد جامعه خصوصیاتی بدست می آورند که خارج از جامعه هرگز آن خصوصیات را نداشته اند...البته به هیچ روی ،این رویکرد نادیده گرفتن فرد را به نفع جمع توصیه نمی کند بلکه به درستی سازماندهی اجتماعی را خالق پیشرفت و تعالی نوع بشر می شمارد...اما وقتی تاریخ را می نگاشتند همیشه به چرا ها پاسخ دادند و چگونه ها را بی پاسخ گذاشتند زیرا که هرگز میان وجوه سازنده ی تاریخ رابطه ی خطی و علت و معلولی وجود نداشت...و تضادی بی پایان بود و انگار درونی ترین وجه آن همین بی ثباتی و تغییر همیشگی اش بود...و آنها که قطب های متضاد جامعه را تشکیل می دادند متضمن حیات اجتماع گشتند....و از دیروز تا به امروز ِ تاریخ مادامی که مردمان از ماهیت جامعه آگاه نبوده و قدرت کافی اعمال نکردند تا بر این تضاد ها چیرگی یابند ، زندگی چیزی نبود جز کلیتی کورکورانه و عبث... سخن از منطقی ست که به دفاع از نابرابری می پردازد ...و آن را خصوصیت فطری و ذاتی بشری می شمرد ...اما بی تردید نابرابری اجتماعی فرآورده ی محیط است نه ارث نیاکان و دودمان بشریت.... سخن از نظامی ست که علل دگرگونی های اجتماعی را در سر نیزه می جوید و یکسره از یاد می برد که نیروی بر انگیزاننده ی واقعی آگاهی جمعی ست ...هم اوست که تعیین می کند جهان باید دگرگون شود... سخن از مردم است...سخن از انسان است...انسانی که از زندگی آگاهانه بر می خیزد ...و این آگاهی دست نخواهد داد مگر آنکه باور کنیم که انسا نها جهان را از رهگذار کار خود در می یابند...و همه انسانها باید بتوانند به معنای واقعی "زندگی "کنند تا "تاریخ" را آنگونه که باید بسازند...و برای زندگی کردن " تولید " ناگزیر است....و ضروری ست که به یاد داشته باشیم تکامل فرآیند تولیدی ، تفکر و حیات ذهنی بشر را هم متکامل می سازد... پانوشت: 1-سخن از یک نظام اجتماعی واپس رونده است که تنفر را ترویج می دهد....شاید اگر مانند گرامشی به "بدبینی عقل و خوش بینی اراده "اعتقاد می داشتم هیچ صبحی از خواب بر نمی خواستم و از دگرگونی نا امید می شدم یا به مانند روسو می نوشتم:"خاستگاه جامعه مدنی چنین بوده که غل و زنجیر تازه ای بر گردن تهیدستان بگذارد و بدین ترتیب مشتی انسان جاه طلب، کل تبار انسان را تابع بردگی و شوربختی نمودند..."... زندگی آسانتر خواهد بود اگر بگویی فقط به انسانی فکر می کنی که بتواند زندگی کند ، اما مختصات ذهنی من آنجاست که انسانها به قدر انسانیت خود زنده باشند...و اندیشه ام جاری ست و هر چه بخواهد می راند و در گل فرو نمی رود...من هیچ پرچمی را در دست نمی گیرم و برای هیچ حزبی یقه جر نمی دهم!...من به هیچ سیاستمداری(حتی آنهایی که روزگاری دوستشان داشتم)اعتماد ندارم...من دلم برای همه آرمانخواهان می سوزد ..که آرمانشان بر صفحات ننگین تاریخ بازیچه بازار فریب سیاسیون شده است.من می دانم که هیچ دست نامرئی وجود ندارد!من دست آن نظامی را که بر جزءجزء زندگیم سیطره دارد به درستی می بینم! و مبارزه با چنین نظامی که می کوشد من و همنوعانم ، خودمان نباشیم و بیگانگی بر زندگیمان حاکم باشد ، را مبارزه نخستین و آخرین می دانم... یک قدم از آن پرنده ی آتشین دیروز عقب نشینی نخواهم کرد اما هم آوای آنهایی که منتظر می مانند تا در لحظه موعود سرود سرخ را از لبم بربایند ، هم نخواهم شد. 2-منابع آمار ارائه شده: R.Leger,World Military and social Expenditures 1993 P kennedy, preparingfor the twenty-first Century1993 P rogers,and M.Dando, A violent Peace,Global Securityafter cold War 3- نوشتم به آنها که دوستشان داشتم /به من گوش نمی سپردند / به من که نادرست بودم/ درست را دیدم و باز هم آموختم / تا زخم هم حتی می آموزاند، گرچه جان فرساست/ لیک تنها و تنها مرگ است که مرا هیچ نخواهد آموخت....
+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 20:55 توسط مبارز کوچک |
تنها کلمات سکوت را می شکنند ...و من ساکتم...گاهی پیش می آید که مدام گریه می کنم..جریان بی وقفه ای از اشک و کلمه. بی هیچ مکثی برای تفکر!ولی آرام تر حرف می زنم..هر سال کمی آرامتر ، شاید.کند تر هم ...هر سال کمی کندتر.شاید گفتنش سخت است.اگر این طور بود ،مکث ها طولانی تر بود،بین کلمه ها جمله ها بخش ها، اشک ها...با هم اشتباه می گیرم شان...کلمه ها و اشک ها را...کلمه هایم اشک هایم هستند ،چشم هایم دهانم!و در هر مکث کوتاهی باید می شنیدم که آیا اینکه می گویم سکوت است یا نه!
یادم هست که ساموئل بکت گفته بود:
با هم قدم می زنیم،دست در دست ،ساکت ،غرق دنیا های خودمان،هرکس غرق دنیا های خود،دست در دست فراموش شده.این طور است که تا حالا دوام آورده ام.در آغوشم هستم.من خود را در آغوش گرفته ام!نه چندان با لطافت ، اما وفادار!حالا بخواب..زیر آن چراغ قدیمی...به هم ریخته...خسته و کوفته از این همه حرف زدن..این همه شنیدن...این همه مشقت...این همه بازی!
پانوشت:آسمان چتر نیلی اش را گشوده است و تمام ستاره ها می تابند ، جز روشنای تو!
+ نوشته شده در هجدهم آبان 1386ساعت 20:56 توسط مبارز کوچک |
زیبایی آسمان و دریا را می ربایم آرامش کوه را شبانه شکار می کنم تا تو را در کنج رویا پیدا کنم و همه چیز را به تو ببخشم تماشایت کنم و بعد بگذارم بروی! - به روز و شبمان جنازه آویزان شده!آدم اگر اینجوری بخواهد توی تاریخ برود باید سرش را به دیوار بکوبد . پا از پا نمی توانیم برداریم!بی بی اینجور موقع ها می رود سراغ هاون و زمزمه می کند!من هم باید یک هاون پیدا کنم که هر وقت زندگی لگدپرانی کرد با یک دسته بکویم توی ملاجش! همه جا آسمون یه رنگ نیست اما ما آسمون خودمون رو داریم و کشت و کار خودمونو! دیگر نمی خواهم دنبال کلمه ها راه بیفتم!می خوام دنبال حس هایم راه بیفتم تا آنها کلمه ها رو برام روشن کنن! و من ایمان دارم که همیشه بازاری هست و یک بده بستان طولانی که اختیار تو رو زیر پا له می کنه!کافیه بتونی روی خودت قیمت بذاری آنآ یه مشت دلال سر و کلشون پیدا می شه!و به چشم به هم زدنی بسته بندی می شی! کم کم دارم یاخته های زنده ام را در چاله های مرگهای مشکوک گم می کنم! می خواهم داروی فاصله تجویز کنم! دندان ندارم که زندگی را بجوم! ما مست نکرده بودیم و ریاضی زندگی نیز از دستمان در رفت! من استخوان عشق پوساندم و آن دیگری گدایی عشق کرد! خفه ام کردید! نمی گذارم دیوانه ام کنید! دیوانگی را مگر می شود در حمام شست!؟ تو یادت رفته که چیزهای خیلی خالص دیر ترکیب می شوند!! کلاغ ها به آفتاب نک می زنند! ما همیشه همه چیز و همه کس را گم و گور می کنیم!
هماهنگ یک پارچه عذاب شده !و عذاب هم یعنی دیوانگی!
اینجا سرزمین پیری زود رس است آخر!
باید غسل میت کنم!
+ نوشته شده در هفدهم آبان 1386ساعت 21:39 توسط مبارز کوچک
دور از من اتفاقی نیفتاده است
اینجا
درون دلم غوغاست.
گفتی که بازنشستگی یعنی مرگ...و رفتی تا آن دور... دور بندرعباس یک خط می کشم...از آنجا یک خط راست می کشم به تهران...از روی تقویم ۵۰ روز است که دستانت را نبوسیده ام...اما انگار ۵۰ سال گذشته...تلفن نمی زنم چون بغض بیخ گلویم را فشار می دهد...پس چند روز دیگر مانده است؟؟همه دیوار اتاقتان پر شده از نوشته هایی که برای تو نگاشته ام...تو هیچ کدام را نخواندی...گفتی در نبودت ،من مرد ِ خانه ام...گفتی مراقب سارا و مامان باشم...مامان شبها نمی خوابه و من نمی تونم آرومش کنم...من می تونم نون بگیرم...می تونم اگه شیر دستشویی خراب شد ، درستش کنم...اما نمی تونم بابای خونه باشم...!
به من گفتی با اندیشه های من جنگ کن دخترم!من از بچه های مطیع خوشم نمی آید!!...و من جنگیدم...و آزارت داده ام...اما اگر برگردی قول می دهم...قول می دهم دختر خوبی شوم!
بابا! برگرد!
+ نوشته شده در سیزدهم آبان 1386ساعت 20:57 توسط مبارز کوچک |
| |||||