وقتی زندگی رو می بازی به "خاطره" پناه می بری...می خواهی بفهمی از کجا شروع شد!امان از وقتی که در این دور لایتناهی می افتی!....پیدا نمی کنی...پاره پاره اند...باید بدوزیشان...اندازه ذهنت کنی...می گردی و این گشتن تنها وقت تلف می کند!_ نوعی خودکشی در یک لحظه _ خر ِ این و آن را می گیری ، مثل یک کاشف می یابی و بعد مثل یک فیلسوف شک می کنی...دوباره می گردی...سر نخ را گم می کنی..هیچ وقت آرام و قرار نداری چون اساسآ جایی نمی یابی تا قرارت دهد..لت و پار با تکه های خورد شده....گرفتاری عجیبی ست اما چاره نداری...پس بیخ خر ِ چه کسی را باید بگیری؟آن گند را باید از کجا بیرون بکشی و آن دشنه را به چه فرو کنی؟بغض را چه کنی؟گاهی سوزن ذهنت روی یک حادثه گیر می کند... تکرار...تکرار ...خسته می شوی... مرغ عشق ها را آزاد کردم...آخر پرنده فروش می گفت:حواست باشه اینا همیشه جفتن!تنهایی روزگارشون سر نمی یاد...! بی بی از پشت عینکش نگاهم می کند...می خندد و می گوید:ما اینجا قانون نداریم اما الاماشاالله قاضی زیاد داریم!! من پشت سرم را نگاه می کنم...و می دانم که لحظه های شروع همیشه لحظه های ترسند... بی بی گل ها رو آب می ده ...بلند داد می زنه...خدا نیاره اون روزی رو که آدم رو فروش بیفته!...ادامه می ده...زندگی یه بازاره ...وقتی می خری سری!وقتی می فروشی خاک تو سری! من نگاهت می کنم...سرت را روی دستهایت گذاشتی تا نیفتد!ولی افتاد...قطره های اشکت چای را شور کردند...پشت پنجره کلاغ ها منتظر غروبند...کلاغها رفتن ِ آفتاب را هولناک می خوانند...تا گذار از روز به شب را تیره تر کنند... چه مرگشان است...؟پیشوازی شب؟....تو عصبانی هستی... من دیشب خواب یک ستاره دیدم که روی سرما لیز می خورد و دور می شد...اینجا پر از کلاغ است....!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 21:34 توسط میترا
| |||||