بی بی از بس با خدا حرف زد خوابش برد..با اعتماد غریبی چراغ را روشن گذاشته است!منتظر ظهور است؟؟من هم این روزها از بس با تو حرف زدم چشمهایم سنگین شده!چه قدر تماشا کنم؟هذیان می بافم!می دانم... ریاضی می خوانم!اعداد خشک و نتیجه های قاطع خشک تر!...چه قدر بی بی "تر " است و منطق من چقدر "سیخکی"!کاش مثل بی بی دعا می دانستم!این "من ِ کوفتی" که دارم ، وامانده است!کاش کسی لالایی می گفت!کسی شعر می خواند! او دیگر تسکینم نمی دهد!آخر عشقش "تنگ" شده است!....تو در سرمای گورستان خوابیدی و من دارم از تب می سوزم! چه بارانی می بارد!گلدانهایمان از آب سیر شدند!کسی انگار پشت پنجره گریه می کند!صورت شیشه خیس ِخیس است!یاد آن روز افتادم...باران می آمد....یادت هست؟ پشت پنجره بوی گوشت گندیده می آید!هزار بار گفتم:توی خاک کرم زده گل نکارید!باغچه ممکن است زیبا باشد !اما سیبها کرمو از آب در می آیند! روز از راه می رسد!بی بی به خورشید حساس است!او دست از رفاقت اش با مهتاب و آفتاب بر نمی دارد!بی بی یک روح آبی ست!شب را سبک می کند و لعنت روز را پاک! روز به هر حال از راه می رسد....
هزار بار گفتم :قفس مرغ عشق یعنی تجربه زندان!!خیلی خوشحالم که امروز مرغ عشق ها را آزاد کردم!یا جنگل یا هرچه باداباد!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:37 توسط میترا
| |||||