می خواستم بگم من از این عقل کل یه ذره هم ندارم!نمی خوام هم داشته باشم!...به من گفتی که جدایشان می کنی! و من می دانم که همه جنگها برای همین جدا کردن بود!...و دیکتاتور هایی که از قضا همیشه به فکر اصلاحند!به فکر رفع مزاحمت....دل های مهربونی دارند!اصلاح نژاد...اصلاح...اصلاح! زمین را روی کولم می کشم...آنقدر گریخته و نفرت زده ام که هیچ چیز جز آبی که رونده باشد آرامم نمی کند!چرا همیشه برای همه ی چیز های ساده هم سر و کله باید بزنم؟چرا برای شعور من حد و مرز تعیین می شود؟...می خواستم بگویم نوشتن جرئت می خواهد و با عقل کل بودن جور در نمی آید . قاطعیت قد ذهن را قیچی می کند.اما باز هر کس بسوزد می نویسد حتی اگر شاهکار خلق نکند! به من گفت:همه جا آسمون یه رنگ نیست اما ما آسمون خودمون رو داریم و کشت و کار خودمونو!گفتم:برای همین سرتون رو توی کتابا دفن کردین؟؟سکوت کرد و از کنارم بلند شد اما آخرین جمله اش را مثل تیر در بدنم فرو کرد:گفت:"تا حالا بچه ای رو دیدی که بازی اش نمی دن؟؟حذف شدن هولناک ترین شکنجه س.ما سالهاست انگشتامونو بر پوست کشیده ی شب می کشیم!" سرم که ورم کرده...می ترسم دست و پایم هم در کله ام حل شوند!یک پارچه عذاب شده ام و عذاب هم یک جور دیوانگی ست.اما دیوانگی را می شود در حمام شست؟؟ از چهره ی ریاضی و فیلسوفانه متنفرم!دلم یک چهره ی مهربان آبی می خواهد..به من گفتی وقتی عاقل شوی دیگر عاشق نمی شوی.گفتم :از عقل عبور می کنم ، از نهایتش.گفتی:نهایت بلند است! و می خواهم بگویم :دیوانه یا دیوانگی هر چه هست من درونم را دوست دارم...او را هم دوست دارم...بی بی را بیشتر از همه دوست دارم با همان چهره ی آبی و مهربان و منطق خیسی که دارد! از آنجا شروع شد که آنقدر فلسفه بافتم که غریزه ی حیات گم شد ،می خواستم همه اش را ببینم!پرده ها را کنار زدم...اما همیشه حقایق آرمانی را دیدم نه آن همه واقعیتی که همیشه شیرین نبود! می خواستم بگم:نمی دانستی این همه آیه یأس ، مثل صدای گربه ی مردنی دل آدم را چنگ می زند ؟راحت شدی از کشتن همه یاخته های زنده و زنده به گور کردنم؟؟... پانوشت:1- از باغبانهایی که آب دادن برایشان تکلیف شده متنفرم 2- همه ذهنهای آسمانی ،کورتر پا بر زمین می گذارند! 3- معتاد شدم...معتاد خاطره و آب. 4- مدرسین اخلاق،شیطان خود را در جلد دیگران می چپانند.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 21:40 توسط میترا
| |||||