تبليغاتX
فردا - Nostalgia5

می خواستم بگم من از این عقل کل یه ذره هم ندارم!نمی خوام هم داشته باشم!...به من گفتی که جدایشان می کنی!  و من می دانم که همه جنگها برای همین جدا کردن بود!...و دیکتاتور هایی که از قضا همیشه به فکر اصلاحند!به فکر رفع مزاحمت....دل های مهربونی دارند!اصلاح نژاد...اصلاح...اصلاح!

زمین را روی کولم می کشم...آنقدر گریخته و نفرت زده ام که هیچ چیز جز آبی که رونده باشد آرامم نمی کند!چرا همیشه برای همه ی چیز های ساده هم سر و کله باید بزنم؟چرا برای شعور من حد و مرز تعیین می شود؟...می خواستم بگویم نوشتن جرئت می خواهد و با عقل کل بودن جور در نمی آید . قاطعیت قد ذهن را قیچی می کند.اما باز هر کس بسوزد می نویسد حتی اگر شاهکار خلق نکند!

به من گفت:همه جا آسمون یه رنگ نیست اما ما آسمون خودمون رو داریم و کشت و کار خودمونو!گفتم:برای همین سرتون رو توی کتابا دفن کردین؟؟سکوت کرد و از کنارم بلند شد اما آخرین جمله اش را مثل تیر در بدنم فرو کرد:گفت:"تا حالا بچه ای رو دیدی که بازی اش نمی دن؟؟حذف شدن هولناک ترین شکنجه س.ما سالهاست انگشتامونو بر پوست کشیده ی شب می کشیم!"

سرم که ورم کرده...می ترسم دست و پایم هم در کله ام حل شوند!یک پارچه عذاب شده ام و عذاب هم یک جور دیوانگی ست.اما دیوانگی را می شود در حمام شست؟؟

از چهره ی ریاضی و فیلسوفانه متنفرم!دلم یک چهره ی مهربان آبی می خواهد..به من گفتی وقتی عاقل شوی دیگر عاشق نمی شوی.گفتم :از عقل عبور می کنم ، از نهایتش.گفتی:نهایت بلند است! و می خواهم بگویم :دیوانه یا دیوانگی هر چه هست من درونم را دوست دارم...او را هم دوست دارم...بی بی را بیشتر از همه دوست دارم با همان چهره ی آبی و مهربان و منطق خیسی که دارد!

از آنجا شروع شد که آنقدر فلسفه بافتم که غریزه ی حیات گم شد ،می خواستم همه اش را ببینم!پرده ها را کنار زدم...اما همیشه حقایق آرمانی را دیدم نه آن همه واقعیتی که همیشه شیرین نبود!

می خواستم بگم:نمی دانستی این همه آیه یأس ، مثل صدای گربه ی مردنی دل آدم را چنگ می زند ؟راحت شدی از کشتن همه یاخته های زنده و زنده به گور کردنم؟؟...

پانوشت:1- از باغبانهایی که آب دادن برایشان تکلیف شده متنفرم 2- همه ذهنهای آسمانی ،کورتر پا بر زمین می گذارند! 3- معتاد شدم...معتاد خاطره و آب. 4- مدرسین اخلاق،شیطان خود را در جلد دیگران می چپانند.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 21:40 توسط میترا


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


Home
Email
Y360
Nextdays

تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me