تبليغاتX
فردا - Nostalgia6

تا به حال این همه کلاغ ندیده بودم....شاید همه ی این شایعه ها برای این بود که مدتها خودم را توی خانه حبس کنم!مامان بترسد و مرا بترساند و همه مان تنها بمانیم!آن وقت درخت،سنگفرش خنک آجری و مهتاب و آن پنجره همگی تنها بمانند!

همیشه مرگ بهانه خوبی برای گریه کردن ٍ زندگی ست!....موقع خاک کردن مرده از هیچ کس نمی پرسند چرا گریه می کند....!

در باغچه خیالی ذهنم یک صنوبر داشتم!زور می زدم آن را هم مثل شمشاد هایم گسترش دهم ...اما باغچه پر از چهره های وحشی بود و من بودم و یک حجم کوچک!

دیگر نیازی به حرف زدن ندارم!آن همه حرف برای تعریف رهایی و نیاز بود!...می بافتم...می بافتم و در این بافتن ها تنها کلاف های ذهنم کلفت می شدند!گم می شدم...کم می آوردم......

اگر خیلی می دانستم حتمآ دستگاهی می ساختم که به جای زبان ٍ دهان به زبان ذهنها حرف بزند!شاید این طوری کمتر زخمی شویم!

کلاف روز دارد دستم می آید پشت پرده روشن است...دیگر دنبالت نمی گردم!

برای همیشه خداحافظی کردی!....من در گیر و دار این خداحافظی ها پیر شده ام

نیاز هایم بی در و پیکر شده اند!همیشه آنچه را که می خواهم را یا نمی یابم یا از دست می دهم!

همه حرفهایمان تمام شد!فلسفه کم آمد...تاریخ ماسید...سیاست خالی شد...شعر حتی جا زد!!

بقیه راه را تنها رفتم ...تو هم تنها رفتی...دو خط موازی که هیچ وقت به هم نرسیدند!اما از رویشان قطار زندگی گذشت!

کاش گم نمی شدیم تا قصه شویم!برای من دیگر دیر شده..بگذار ستاره در سپهر طلوع کند!چیزی متولد شود که باور پذیر باشد!من تصمیم گرفتم صورتکم را بردارم تا پرنده ها در پرواز دانه بچینند..هر چه قدر هم که کلاغ ها قارقار کنند!و خطوط موازی وجود تو تا بی نهایت ها ادامه دهند!

یادم هست که گفتی اگر دیکتاتور بودی همه شاعران دنیا را می کشتی!شاید برای این است که من مُردم!

آن قدر هولناک است که نمی خواهم باورش کنم!کاش نمی دیدم و آن کلاف را نمی کشیدم تا این گلدوزی زشت را خلق کنم!کاش در غار تنهایی ام می ماندم و تو اسطوره خلق نمی کردی!کاش آسمان را به بر آمدن مهتاب خنده تو نمی دوختم!

بی بی مثل کبوتر پر می زند و روی بام میترا می نشیند!چه چیز بی بی را دوست دارم؟؟ شاید تپشی که با همه مهربان می زند را...شاید موهای بافته سفیدش را...شاید دستان معصومش را...

ناگهان هر دو ساکت شدیم...هر دو با سر خوردیم به دیوار بن بست...باید آن همه غم را قورت می دادیم تا اعصاب کشیده مان رها شود!و ما همچنان دوره کردیم...شب را و باز شب را!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 21:41 توسط میترا


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


Home
Email
Y360
Nextdays

تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me