تا به حال این همه کلاغ ندیده بودم....شاید همه ی این شایعه ها برای این بود که مدتها خودم را توی خانه حبس کنم!مامان بترسد و مرا بترساند و همه مان تنها بمانیم!آن وقت درخت،سنگفرش خنک آجری و مهتاب و آن پنجره همگی تنها بمانند! همیشه مرگ بهانه خوبی برای گریه کردن ٍ زندگی ست!....موقع خاک کردن مرده از هیچ کس نمی پرسند چرا گریه می کند....! در باغچه خیالی ذهنم یک صنوبر داشتم!زور می زدم آن را هم مثل شمشاد هایم گسترش دهم ...اما باغچه پر از چهره های وحشی بود و من بودم و یک حجم کوچک! دیگر نیازی به حرف زدن ندارم!آن همه حرف برای تعریف رهایی و نیاز بود!...می بافتم...می بافتم و در این بافتن ها تنها کلاف های ذهنم کلفت می شدند!گم می شدم...کم می آوردم...... اگر خیلی می دانستم حتمآ دستگاهی می ساختم که به جای زبان ٍ دهان به زبان ذهنها حرف بزند!شاید این طوری کمتر زخمی شویم! کلاف روز دارد دستم می آید پشت پرده روشن است...دیگر دنبالت نمی گردم! برای همیشه خداحافظی کردی!....من در گیر و دار این خداحافظی ها پیر شده ام نیاز هایم بی در و پیکر شده اند!همیشه آنچه را که می خواهم را یا نمی یابم یا از دست می دهم! همه حرفهایمان تمام شد!فلسفه کم آمد...تاریخ ماسید...سیاست خالی شد...شعر حتی جا زد!! بقیه راه را تنها رفتم ...تو هم تنها رفتی...دو خط موازی که هیچ وقت به هم نرسیدند!اما از رویشان قطار زندگی گذشت! کاش گم نمی شدیم تا قصه شویم!برای من دیگر دیر شده..بگذار ستاره در سپهر طلوع کند!چیزی متولد شود که باور پذیر باشد!من تصمیم گرفتم صورتکم را بردارم تا پرنده ها در پرواز دانه بچینند..هر چه قدر هم که کلاغ ها قارقار کنند!و خطوط موازی وجود تو تا بی نهایت ها ادامه دهند! یادم هست که گفتی اگر دیکتاتور بودی همه شاعران دنیا را می کشتی!شاید برای این است که من مُردم! آن قدر هولناک است که نمی خواهم باورش کنم!کاش نمی دیدم و آن کلاف را نمی کشیدم تا این گلدوزی زشت را خلق کنم!کاش در غار تنهایی ام می ماندم و تو اسطوره خلق نمی کردی!کاش آسمان را به بر آمدن مهتاب خنده تو نمی دوختم! بی بی مثل کبوتر پر می زند و روی بام میترا می نشیند!چه چیز بی بی را دوست دارم؟؟ شاید تپشی که با همه مهربان می زند را...شاید موهای بافته سفیدش را...شاید دستان معصومش را... ناگهان هر دو ساکت شدیم...هر دو با سر خوردیم به دیوار بن بست...باید آن همه غم را قورت می دادیم تا اعصاب کشیده مان رها شود!و ما همچنان دوره کردیم...شب را و باز شب را!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 21:41 توسط میترا
| |||||