تبليغاتX
فردا - Nostalgia7

پشت پنجره ام را کوبید

پرسیدم که هستی؟

گفت :یک پرنده ی آزاد

با اشتیاق پنجره را باز کردم

 

نور آبی دیوار ها را محو می کرد .غروب بود،زمستان هم بود اما ما به "شب"نمی رفتیم!برگهای تازه احساس بیرون می زدند.کهنگی ها زیر پایمان خش خش می کردند.و ما مثل تیله های کودکی به بازیشان گرفته بودیم!یادت هست؟؟هیچ قارقاری نمی توانست ما را به چهارمیخ سکوت بکشاند.همه ظهور کرده بودیم!زمان را می جویدیم و هضم می کردیم.زور می زدیم چیزی متولد شود،ورای دسترس "لاشخورها".

یار دبستانی من...می دانم که بی قبیله زیستن حتمآ تجربه سختی باید باشد.اما باز می دانم که قبیله فرهیختگی،قبیله بی سامان کوچکی ست . و بالاخره آن روز تشییع جنازه انجام شد.و باز رسم دیرینه زنده کشی و مرده بازی!

نمی دانم آن دیگری خنجر از کجا آورده بود!شاید از همانجایی که قفس می فروختند. اما چه کابوسی بود! این همه کلاغ پشت پنجره چه غلطی می کنند؟انگار به آفتاب نک می زنند و هوا آشفته می شود...

یادم هست که آن روز اعتراف کردم که باور اطاعت مثل قبول تجاوز است! یادم هست که نوشتم:فرصت طلبان ساده ترین دشمنان هستند....

آنهایی که ماندند تا لحظه موعود،

و به معجزه ای ساحرانه سرود"سرخ"را از لبهامان ربودند و انگار که ما نبودیم که جان در معرکه انداختیم....

همانها دشمن اند...وقتی حسود می شوند،انکار می کنند،وقتی موذی می شوند ، پرونده می سازند،وقتی منافعشان به خطر می افتد ، در میدان اعدام تو هم جشن می گیرند!مگر نکرده اند؟؟یادت نیست؟؟

اما من خوب به یاد دارم که وقتی محققی بیل بزند دردناک ترین نتیجه بروز می کند!یک تیغ است و شکم خودی ترین را می درد....

اما هنوز زنده ام...یاخته هایم زنده اند...نتوانستند زنده به گورم کنند!راست می گفت آن همیشه در یاد:

بباید کوههای مانع از راه طلب کندن

زمان را نیک سنجیدن

زبان رنگ دانستن...به راز سنگ پی بردن...فروغ مهر پالودن

هزاران قصه ی نادیده دیدن،سخت جان گشتن

به سختی پا فشردن،اندک اندک پهلوان گشتن....

از روز نخستین تا آخرین...

هر آنچه آموخته ام را فراموش نخواهم کرد...به خاطر هر آنچه به زیستن متعهد ام ساخته تا آخرین نفر...تا آخرین نفس ...

به نام انسان...به نام آزادی

پانوشت:

بیست و دوم اسفند ماه مرا یاد گورستانی که آسمان از عدالت ساخته می اندازد!!و این صدا ، صدای همان پرنده ی آتشین پیشین است که از خود از روز نخست باورش داشته ام!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:24 توسط میترا


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


Home
Email
Y360
Nextdays

تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me