بهم گفت : بیمار شدیم!
باور نکردم!
این روزهای کشدار و گرم و بی تحرک تابستون رو دوست ندارم...
هر کاری می کنم ، انگیزه ای پیدا کنم...ایده ای...نگاهی...هیچ!
می رم استخر
و فکر می کنم که شاید بشود دیوانگی را در آبهای استخر غرق کرد!
امروز سینما رفتم.
حس ِ پنهان.
فیلم خیلی خوبی نبود
اما من همه ی فیلم را با دقت دیدم بی آنکه به ساعت موبایلم نگاه کنم.همه ی فیلم رو دیدم و 1 ساعت و اندی اشک ریختم و با شخصیت های مختلف فیلم همدردی کردم .راست می گفت: بعضی آدمها قبل از مرگشون فاسد می شن و بو می گیرن...
من این روزها چشمهایم اشک آلودند...لطفآ به رگ روستایی من هی دست نزنید!
+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1387ساعت 16:0 توسط مبارز کوچک
| |||||