تو حرفاتو به کی میگی؟ توی ماههای اخیر خفهترین جملهی زندگیم بود. دردهای عمیقی داشتم. فکرهای بزرگی. اتفاقهای درهم و برهمی. خراشهایی که خوب نمیشد. و من کسی رو نداشتم که بشینم و براش بدون ترس، بدون قضاوت حرف بزنم. همهش میگفتم مگه بقیه به کی میگن حرفهاشون رو که من نمیتونم؟
به خودم گفتم. خودم شنیدم. خودم مرهم شدم.
خودم، خودم رو بغل کردم.
المیرا میگفت از یه جایی به بعد جای آدمها توی زندگی پر میشه. یه چیزی پیدا میکنی که برات جای بقیه چیزها رو پر کنه. یه آدم برات میشه همهی آدمها.
کیوان هم یه همچین تعریفی داشت توی حرفهاش. میگفت که از یه جایی به بعد کارهای مهمتری از ادمها پیدا میکنی که دیگه وقت نمیکنی بهشون فکر کنی.
من هم داشتم همچین تعریفی از ماههای گذشته زندگیام پیدا میکردم. خودم داشتم برای خودم همهکس میشدم. دقیقا همون روزایی که هی میپرسیدم تو حرفاتو به کی میگی؟
حس میکنم از یه جایی به بعد دیگه نمیشه با آدمها صمیمی شد. من توی ماههای اخیر آدمهای زیادی رو دیدم که وقتی باهاشون ارتباط گرفتم انگار که این آدم رو سالهای سال بود میشناختم اما با همون آدمها هم توی همون مرحلهی آشنایی موندم. نه کمتر نه بیشتر! انگار که هیچ کدوم از اون آدمها اون استانداردهای منو برای صمیمت ندارن. البته که صمیمیت یهویی اتفاق میافته اما گاها حس میکنم که این منم که نمیذارم اون اتفاق بیفته....
خواستم مثل آسمان باشم
منجیِ شهر نیمه جان باشم
آشیانِ پرندگان باشم
با همین دست خالی و سردم....
_ شاهین نجفی 🖤